#پرستار_مادرم_پارت_190
سريع گوشي رو از مسعود گرفتم و شنيدم سهيلا با التماس و گريه گفت:مسعود...تو رو قرآن بيا...
گفتم:گريه نكن...الان من ميام...
سهيلا مكث كوتاهي كرد و با اضطراب گفت:سياوش!!!...نه...تو نيا...
گوشي رو به مسعود دادم و از روي مبل بلند شدم و سوئيچم رو برداشتم و به سمت درب هال رفتم.
مسعود سريع با سهيلا خداحافظي و گوشي رو قطع كرد و سريعتر از من جلوي درب هال ايستاد و گفت:ديوونه شدي سياوش...لازم نكرده تو بري...اين زنيكه ديوونه است...يك عمر زندگي من و مادرم رو به گند كشيده حالا نوبت توئه...من خودم ميرم تو نميخواد بياي...
مسعود رو كنار زدم و درب هال رو باز كردم و گفتم:برو كنار...بايد برم...
مسعود دنبال من از درب هال خارج شد و گفت:حماقت نكن سياوش...
43
مسعود كه با عصبانيت دنبال من وارد حياط شده بود دوباره جلوي من رو گرفت و گفت:باشه...باشه...حالا كه اصرار داري به جهنم بريم ولي پس ديگه تو ماشين نيار با ماشين من ميريم.
با حركت سر حرف مسعود رو تاييد كردم و سوار ماشين مسعود شدم و به همراه او به سمت منزل سهيلا حركت كرديم.
تمام مسير كلافگي رو ميتونستم از نحوه ي رانندگي مسعود كاملا"متوجه بشم اما اهميتي برام نداشت...فقط شنيدن صداي گريه و التماس آلود سهيلا در پاي تلفن بود كه توي گوشم مي پيچيد!
وقتي به چند متري سر خياباني كه منزل سهيلا در اون بود رسيديم متوجه ي حضور سهيلا در كنار خانم چادري ديگه اي كه مشخص بود با او در حال گفتگو است شدم و مسعود نيز بلافاصله اونها رو ديد و بعد ماشينش رو به سمت كنار خيابان هدايت و پارك كرد و با عصبانيت گفت:ايناهاشن...زنيكه ي رواني ببين اين وقت شب چطوري همه روعنتر و منتر خودش كرده!
قبل اينكه از ماشين پياده بشم رو كردم به مسعود و گفتم:ببين مسعود...اگه ميخواي به مادرش توهين كني يا عصبي باشي اصلا"لازم نكرده تو از ماشين پياده بشي!
مسعود ماشين رو خاموش و سوئيچش رو خارج كرد و با عصبانيت گفت:چرند نگو سياوش...ساعت نزديك4:30صبحه...آخه ببين چطوري با رفتارش همه ي ما رو كلافه كرده...
romangram.com | @romangram_com