#پرستار_مادرم_پارت_189
درست در همين لحظه صداي تك زنگ كوتاه منزل بلند شد!!!
وقتي اف.اف رو جواب دادم فهميدم مسعود اومده!!!...
درب رو باز كردم و لحظاتي بعد مسعود به تنهايي وارد هال شد.
چهره ي خسته و عصبي داشت...روي يكي از مبلهاي كنار هال تقريبا" ولو شد و بي مقدمه گفت:زنيكه ي آشغال...
فهميدم منظورش مادر سهيلاست!
به طرف اتاق مامان رفتم و درب رو بستم و برگشتم به هال و رو به روي مسعود نشستم و گفتم:اومد؟
. آره...حاج خانم تشريف گندش رو آورد.
از لحن صحبت مسعود بي اراده خنده ام گرفت و گفتم:خوب؟...چي شد؟
مسعود نگاهي از روي كلافگي به من كرد و گفت:ديوونه نمي رفت خونه...ميگفت توي خونه ايي كه تو به اونها دادي پا نميگذاره!...نميدوني با چه بدبختي راضيش كرديم بره خونه...به جون سياوش چاره ام بود گيسش رو ميكشيدم پرتش ميكردم توي ماشينم...اگه التماسها و اشكهاي سهيلا نبود به مرگ خودم چند تا از اون فحشهايي كه نبايد بگم رو بهش گفته بودم...
از شنيدن اينكه سهيلا گريه ميكرده ناخودآگاه چهره ام در هم رفت و گفتم:به سهيلا توهين هم كرد؟
. نه...ولي بعيد نميدونم الان توي خونه درگير شده باشن...من كه ديگه حوصله ديدنش رو نداشتم بعد كلي معطلي توي فرودگاه بالاخره راضيش كرديم بره خونه تا جلوي درب آپارتمان رسوندمشون بعدم يكراست اومدم اينجا ديدم چراغ هال روشنه فهميدم بيداري زنگ زدم...
سكوت كردم و به نقطه ايي خيره شدم.
مسعود از پارچ روي ميز وسط هال كمي براي خودش آب ريخت و يك نفس اون رو سر كشيد و بعد گفت:سياوش...ولي فكر نكنم بتونه جرات كنه بره براي شكايت...سهيلا درسته كه خيلي گريه ميكرد اما قبل از اومدن مادرش وقتي توي فرودگاه بوديم خيلي با من صحبت كرد...ميگفت تحت هيچ شرايطي اجازه نميده از تو شكايتي بكنه...
در همين لحظه تلفن مسعود زنگ خورد!
نگاهي به گوشيش انداخت و با تعجب گفت:سهيلاست!!!
و سپس به تماس پاسخ داد...من كه به مسعود نگاه ميكردم كاملا" متوجه ي حرفهاي اون شده بودم...بعد از سلامي كوتاه ديدم چهره ي مسعود برافروخته و عصبي شد و با عصبانيت گفت:به درك كه داره وسايلش رو جمع ميكنه...بگذار هر قبرستوني ميخواد بره ببينم اين وقت شبي كدوم گوري ميخواد بره...
romangram.com | @romangram_com