#پرستار_مادرم_پارت_188

. مسعود به مادرش گفتي خود سهيلا هم راضي به ازواج با منه...

. آره بابا...يك ساعت داشتم همينها رو بهش ميگفتم ولي زنيكه ي احمق فقط مثل كولي ها گريه و نفرين ميكنه...كلي هم دري وري به سهيلاي بدبخت ميگفت...مرده شور اون زيارتش رو ببرن...خير سرش حاج خانم شده..

. بسه مسعود...مادر سهيلا حق داره...من پيش بيني بدتر از اينها رو هم كردم...اما قبل از اينكه اقدامي بكنه بايد خودم ببينمش و باهاش صحبت كنم...ممكنه با ديدن من و گفتن حرفاش به شخص خودم كمي آرامش بگيره...

. عمرا" بگذارم بهت توهين كنه!!!...تو چي فكر كردي سياوش؟...فكر كردي من ميگذارم اون هر غلطي دلش ميخواد بكنه؟!!!

. مسعود تند نرو...لازم هم نيست براي مادر سهيلا كه حق هر عكس العملي رو نسبت به اين ماجرا داره از خودت واكنش نشون بدهي...به سهيلا هم گفتم به تو هم دارم ميگم...من خودم رو آماده ي خيلي چيزها كردم...پس لازم نيست نگران باشيد...بعضي اتفاقها واقع شدنش اجتناب ناپذيره منم...

. چرند نگو سياوش...امكان نداره بگذارم شكايتي از تو بكنه!

لبخند كم رنگي روي لبهام نشست و به مسعود نگاه كردم.

اون واقعا" هميشه و در همه حال كنارم بوده...با اينكه پيش اومدن مشكل اخير باعث اصليش دهن لقي خود مسعود بود اما به وضوح حس ميكردم تا چه حد روي دوستي عميقي كه بين ما وجود داشت تعصب داره و از اين بابت قلبا" به رفاقت با مسعود حتي با وجود پيش اومدن فراز و نشيبهاي اين اواخر به خودم افتخار ميكردم.

اون شب مسعود خونه ي من خوابيد و تا نيمه هاي شب كلي با هم صحبت كرديم و قرار شد پنجشنبه من به فرودگاه نرم و فقط سهيلا و خودش در ابتدا با مادر سهيلا صحبت كنن...

روزهاي پيش رو مثل برق گذشتند...مثل اين بود كه زمان هم براي رسيدن وقوع وقايع پيش روي من عجله داشت!

درست همون روز كه مامان از بيمارستان مرخص شد شبش مادر سهيلا هم از مكه برگشت!

اميد رو از صبح به خونه آورده بودم و در همون ساعات اوليه ي برگشتنش به خونه متوجه ي ناسازگاري ولجبازيهاي كودكانه ي اون شده بودم!

به مسعود گفته بودم اگه اتفاق خاصي افتاد و يا برخوردي بين مادر سهيلا و سهيلا صورت گرفت سريع با من تماس بگيره تا من خودم رو به اونجا برسونم!

مامان متوجه ي كلافگي و عصبانيت من بود اما كاملا" حس ميكردم كه با اتفاقات پيش اومده كه مسبب اصلي اونها خودش بود توان سوال كردن و يا زدن حرفي در اين خصوص رو نداشت...من هم سعي ميكردم خودم رو متوجه ي تماشاي تلويزيون نشون بدهم و كمتر به اتاق مامان ميرفتم.

ساعت تقريبا" نزديك3:30نيمه شب بود كه هنوز نتونسته بودم بخوابم!!!

مامان و اميد هر دو خواب بودن و من تنها توي هال در حاليكه تلويزيون با صدايي كم روشن بود نشسته و به فكر فرو رفته بودم.


romangram.com | @romangram_com