#پرستار_مادرم_پارت_187
. چه ساعتيه؟
. سياوش تو نيا...نميخوام پنجشنبه بياي فرودگاه.
نگاهش كردم...حلقه ي اشكي كه توي چشمهاي جذابش درخشندگي عجيبي به اونها داده بود رو به وضوح ديدم و بعد با انگشتهاي ظريف و مرمرينش قبل از سرازير شدن اونها رو جمع كرد و گفت:نميخوام بياي چون ميترسم بهت توهين كنه...
. اشكالي نداره...تو خودت رو بابت اين موضوع ناراحت نكن...
. نه سياوش...به هيچ وجه دلم نميخواد به تو توهين بشه...خواهش ميكنم اجازه بده پنجشنبه خودم همراه با مسعود برم فرودگاه...باشه؟
سرم رو به علامت موافقت با حرف سهيلا تكون دادم و بعد به آرومي گونه ي سهيلا رو ب*و*سيدم و گفتم:نگران نباش...همه چي درست ميشه...
برگشتم از پله ها برم پايين كه سهيلا گفت:سياوش براي شام بيا اينجا...
دوباره به سمتش برگشتم و نگاهش كردم و گفتم:منتظرم نباش...احتمالا"مسعود ميدونه تنهام و مياد پيشم...
لبخند غمگيني به روي لبهاي خوش حالتش نشست و گفت:خوب با مسعود بياين اينجا...
. نه...منتظر نباش...همين قدر كه توي اين شرايط اميد رو نگه داشتي بي نهايت ممنونتم...
و بعد از خداحافظي مجدد از پله ها پايين رفتم.
وقتي به خونه برگشتم با مسعود تماس گرفتم ولي چون پشت فرمون و توي اتوبان بود نمي تونست صحبت كنه فقط تونستم در چند جمله بهش بگم كه شب براي شام اگه جايي برنامه ي خاصي نداره بياد خونه ي من كه شنيدم در جواب گفت خودش همون موقع داره مياد پيش من!
تقريبا"يك ساعت بعد زنگ درب به صدا در اومد...فهميدم مسعود پشت درب حياطه وقتي اف.اف رو برداشتم بهش گفتم ماشينش رو هم بياره داخل حياط.
دقايقي بعد مسعود وارد هال شد...در ابتدا كمي به خاطر مشكلاتي كه در شركتش به دليل يك قرارداد باعث ضرر چندميليوني شده بود عصباني به نظر ميرسيد اما طبق عادت هميشگي كه در اون سراغ داشتم در نهايت با دادن چند فحش به دنيا و پول كلي خنديد و همه چيز رو تموم شده تلقي كرد!
به آشپزخانه رفتم و ظرف ميوه ايي كه در يخچال بود بيرون آوردم و به همراه دو بشقاب به هال برگشتم و از مسعود در رابطه با تماسي كه با مادر سهيلا داشته پرسيدم.
نگاه عميقي به من كرد و بعد به نقطه ايي خيره شد وگفت:زنيكه ي احمق همونطور كه پيش بيني ميكردم قصد شكايت داره...يكي نيست به اين احمق بگه آخه بيشعور دخترت خودش عاشق دوست من شده حالا اين وسطم يه اتفاقاتي افتاده مهم اينه كه خودشون همديگرو دوست دارن و ميخوان...ولي حرف حساب حاليش نميشه...اما تو نگران نباش سياوش بگذار برسه ايران خودم همه چيز رو حاليش ميكنم...
romangram.com | @romangram_com