#پرستار_مادرم_پارت_186
سهيلا يكي از كيسه ها رو برداشت و منهم بقيه كيسه ها رو به دست گرفتم و به همراه سهيلا و اميد وارد ساختمان شدم.
جلوي درب واحد سهيلا كه رسيديم در حاليكه سهيلا مشغول پيدا كردن كليد توي كيفش بود اميد نگاه نگراني به من كرد و گفت:بابا؟...شما ميخواي بياي توي خونه؟
قبل از اينكه من حرفي بزنم سهيلا خم شد و صورت اميد رو ب*و*سيد و گفت:اميد جون...سفارشهايي كه توي راه بهت كردم به همين زودي يادت رفت عزيز دلم؟
اميد نگاهش رو از سهيلا گرفت و دوباره به من نگاه كرد و گفت:خوب...چقدر ميخواي بموني؟
به سهيلا كه حالا كليد رو در قفل درب قرار داده بود نگاه كردم و گفتم:من ديگه داخل نميام...كار دارم بايد برم.
آرامشي كه در چهره ي اميد با شنيدن حرف من به يكباره نقش بست از ديد من و سهيلا مفخي نموند...
سهيلا به طرف من برگشت و به آهستگي گفت:يعني حتي نمياي يه چايي بخوري بعدش بري؟
با حركت سر جواب منفي به سهيلا دادم و خم شدم اميد رو ب*و*سيدم و دستي روي كبودي روي پيشونيش كشيدم و گفتم:اگه يه وقت با بابا كار داشتي بهم تلفن كن...باشه پسرم؟
اميد با لبخند و حركت سر جواب مثبت داد و با باز شدن درب هال به سرعت كفشهاش رو از پا در آورد و به داخل خونه رفت...توي هال نشست و سرگرم اسباب بازي جديدش شد!
به اميد نگاه ميكردم كه چطور در دنياي كودكي با وجود مشكلاتي كه داره اما يك اسباب بازي چقدر زيبا اون رو از دنياي واقعي دور ميكنه!!!...چقدر دنياي كودكي زيباست!!!
سهيلا به آرومي درب هال رو به حالت نيمه بسته درآورد و رو كرد به من و گفت:خانم صيفي حالشون چطوره؟
نگاهش كردم...اين دختر چقدر قلب مهربون و با احساسي داشت!!!...مادر من يعني همون شخصي كه بدترين توهين رو در شرايطي كه اصلا" استحقاقش رو هم نداشته بهش كرده بود اما اين دختر با بزرگواري حالا داشت احوال همون شخص رو از من سوال ميكرد!!!
يك دستم رو به ديوار تكيه دادم و با دست ديگه ام پيشوني ام رو ماليدم و گفتم:سه روز ديگه مرخص ميشه...دكتر گفته حالش خوب و رضايت بخشه...
. خدا رو شكر...
. تو چي؟بامادرت امروز تماس گرفتي؟
. نه...ميدونم اگرم تماس بگيرم فايده نداره با من حرف نميزنه الان...اخلاقش رو ميشناسم ولي مسعود باهاش حرف زده به اون گفته پروازشون به ايران مشخص شده...افتاده به پنجشنبه و ساعت ورودشم گفته...
romangram.com | @romangram_com