#پرستار_مادرم_پارت_185

اميد كه در حال ايستادن به سهيلا تكيه داده بود لبهاي سرخش رو كمي جمع كرد و بعد موهاي خرمايي و خوش حالتش رو كه كمي بلند و نامرتب شده و جلوي چشمش رو گرفته بود كنار زد و با اون چشمهاي عسليش نگاه زيباي كودكانه اش رو به من دوخت و گفت:دوستت دارم...اما بيشتر دوست دارم پيش سهيلا جون باشم...دوست ندارم تو بياي پيش سهيلا جون...

روي زانو خم شدم و دستم رو روي موهاي اميد كشيدم و گفتم:مگه وقتي من ميام سهيلا جون رو ديگه دوست نداري؟...يا شايدم فكر ميكني من اگه بيام اينجا سهيلا جون ديگه تو رو دوست نداره؟

اميد خنده قشنگي روي لبش نشست و به سهيلا نگاه كرد و گفت:سهيلا جون خودش گفته هميشه من رو دوست داره...مگه نه؟...حتي وقتي شما هستي...مگه نه سهيلا جون؟

سهيلا خم شد و صورت اميد رو ب*و*سيد و گفت:آره عزيزم...هميشه دوستت دارم...حتي وقتهايي كه بابا سياوش هم باشه من تو رو خيلي خيلي دوستت دارم...

نگاه پيروزمندانه ي اميد رو به خودم ديدم...

دوباره خنديدم و گفتم:خوب پس چرا دوست نداري من بيام؟!!!...سهيلا جون كه ميگه تو رو خيلي دوست داره...حتي وقتي منم بيام تو رو بيشتر از همه دوست داره...

اميد دوباره دست سهيلا رو كشيد به سمت پياده رو و در حاليكه نگاهش حالا جدي شده بود گفت:آره سهيلا جون من رو دوست داره ولي من دوست ندارم شما سهيلا جون رو دوست داشته باشي...

وقتي اميد جمله ي آخرش رو گفت به ياد حرفهايي كه مهشيد به اميد زده و باعث واكنش شديد اون شده بود افتادم...بي اراده لبخند از روي لبهام محو شد و از حالت خميده كه به روي زانوهام قرار گرفته بودم خارج شدم و ايستادم.

سهيلا در ضمني كه توسط اميد به سمت پياده رو كشيده ميشد به صورت من خيره شده بود و با صدايي آروم گفت:سياوش...سر به سر اميد نگذار...

با كلافگي و صدايي آهسته گفتم:خدا لعنتت كنه مهشيد...

و بعد رو به سهيلا گفتم:يكسري خريد كردم...من با ماشين ميرم جلوي درب آپارتمان تا شما هم برسيد...

و بعد برگشتم به سمت ماشين و سوار شدم.

صداي سهيلا كه گويا پي به ناراحتي من در اون لحظه برده بود رو شنيدم كه با التماس گفت:سياوش...

ماشين رو روشن و لحظاتي بعد جلوي آپارتمان توقف كردم...كيسه هاي خريد رو از ماشين بيرون آوردم و جلوي درب حياط گذاشتم و به انتظار رسيدن اميد و سهيلا ايستادم.

از دور هر دوي اون ها رو كه با هم حركت ميكردند رو نگاه ميكردم...اين دو همون دو نفري بودند كه تمام زندگي من رو در خودشون خلاصه كرده بودن...اميد تنها فرزندم كه واقعا"عاشقش بودم و سهيلا...دختري كه معني واقعي آرامش و لذت رو كه در كنار دريايي از غصه و مشكلات زندگيم وجود داشت بهم نشون داده بود...دختري كه با بي رحمي معصوميتش رو مورد ت*ج*ا*و*ز قرار داده بودم اما با بزرگواري چشمش رو به روي خطاي نابخشودني من بسته بود و همچنان بهم ابراز عشق و علاقه ميكرد...دختري كه حس ميكردم تمام ذرات وجودم رو با تمام قدرت به سوي خودش جذب ميكنه...

طبق عادت هميشگي وقتي خريدي ميكردم حتما اسباب بازي هم براي اميد مي خريدم اين بار هم همين كار رو كرده بودم...اميد و سهيلا وقتي به فاصله ي دو سه متري من رسيدن اميد بلافاصله در يكي از كيسه ها جعبه ي اسباب بازي رو ديد و به سمت كيسه ها دويد و اون رو از كيسه خارج كرد و بعد از ديدن اون فريادي از سر شوق كشيد و به سمت من پريد و خودش رو در آ*غ*و*شم انداخت و ب*و*سه ي شيرين كودكانه ايي به صورتم گذاشت و بعد بلافاصله مشغول باز كردن جعبه در همون جلوي درب شد!


romangram.com | @romangram_com