#پرستار_مادرم_پارت_184
وكيلم بعد از انجام كارهاي لازم موقع خداحافظي با صدايي گرفته و ناراحت گفت كه چقدر وجود اينگونه مادرها در بين دنياي پرمحبت مادران واقعي باعث تاسف ميتونه باشه...و سپس رفت!
اون خبر نداشت كه مهشيد هيچ بويي از انسانيت و خصلتهاي مادران واقعي در وجودش نبرده!
بعد از رفتن مهشيد و وكيلم با يادآوري خانم افشار سريع به اتاق جلسه رفتم كه البته به علت تاخير من ساعتي از تشكيل اون گذشته بود اما همچنان تمام اعضا به انتظار من در اتاق نشسته بودند!!!
با تعهدي كه از مهشيد گرفته بودم احساس رضايت قلبي شديدي در عمق وجودم حس ميكردم...حسي كه مدتها بود با اون بيگانه شده بودم اما حالا به وضوح در خصوص روابط و كارهاي مربوط به خودم و زندگيم و مهشيد و اميد حالا به واقع دركش ميكردم!
42
بعد از ظهر همون روز وقتي به ملاقات مامان رفتم تونستم خيلي تصادفي در اون ساعت دكتر معالجش رو در بخش ببينم...
وضعيت مامان رو از او سوال كردم كه در جواب گفت چون شرايط مامان خيلي خوب جواب داده فردا اون رو به پست منتقل خواهند كرد و اگه مشكل خاصي پيش نياد تا سه روز ديگه حتما مرخص ميشه.
تمام ساعت ملاقات همونطور كه پيش بيني كرده بودم مجبور شدم در بيمارستان بمونم چون اقوام دور و نزديك براي ملاقات اومده بودن و به دليل اينكه شرايط ملاقات بيماران بستري در سي. سي. يو متفاوت هست و هر فردي طبق زمان بندي مشخص بايد اتاق رو ترك ميكرد مجبور بودم به احترام اقوام و آشناياني كه يكي يكي براي ملاقات به اتاق مي اومدن خودم به طور دائم در اتاق و كنار مامان حضور داشته باشم!
خوشبختانه اونقدر سر مامان شلوغ شده بود كه فرصت نكرد در خلوتي كه اصلا هم ممكن نشد با من صحبتي بكنه...خودم هم از اين وضع راضي تر بودم...البته احساس ميكردم مامان صحبت تازه ايي براي گفتن نداره به خصوص كه روز قبل حرفهاي سنگيني به او زده بودم حس ميكردم تا حدود زيادي در وقايع پيش روي من خودش رو مقصر ميدونه كه البته اين موضوع انكار ناپذير بود!
بعد از پايان ساعت ملاقات مامان رو ب*و*سيدم و خداحافظي كردم و از اتاق خارج شدم...در نگاهش لحظات آخر كنجكاوي همراه با ندامت رو ديدم اما اين حالات مشكلي از مشكلات پيش روي من رو حل نميكرد!
وقتي از بيمارستان خارج شدم در مسير مقداري خريد كردم و به سمت منزل سهيلا رفتم.
هنگام ورود به خيابان سهيلا و اميد رو ديدم...سهيلا دست اميد رو در دست گرفته بود و به سمت منزل از كنار خيابان حركت ميكردند.
اميد غرق صحبت و لذتي كودكانه در كنار سهيلا راه ميرفت!
سرعت ماشين رو كم و اون رو به كنار خيابان هدايت كردم و پشت سر اونها در حين حركت بوق كوتاهي زدم كه باعث شد هر دو به سمت صدا برگشته و من رو ديدن!
لبخند مهربان و برق نگاه سهيلا تمام وجودم رو به لرزه مي انداخت و بعد اميد رو ديدم كه دست سهيلا رو در حاليكه در دست داشت در ضمني كه با اخمي كودكانه به من نگاه ميكرد اون رو به سمت پياده رو كشيد و با صداي بلند رو به من گفت:چرا اومدي؟...من و سهيلا جون خودمون دوتايي دوست داريم راه بريم...بيا سهيلا جون...بيا بريم...سوار ماشين بابا نشيم...
ماشين رو كنار خيابان پارك كردم و از اون پياده شدم و در حاليكه از رفتار اميد خنده ام گرفته بود بعد از سلام و احوالپرسي مختصري با سهيلا رو كردم به اميد و گفتم:اميد تو مثل اينكه جدي جدي ديگه بابا رو دوست نداري...آره؟
romangram.com | @romangram_com