#پرستار_مادرم_پارت_182
فشار دستم روي گلوي مهشيد به قدري زياد شده بود كه صداي نفسش تغيير كرد و چشمهاش حالتي غيرعادي به خودش گرفته بود...
يك لحظه به خودم اومد و ديدم به راستي اگه به كارم ادامه بدهم مهشيد رو واقعا خفه كردم!!!
دستم رو از روي گلوي مهشيد برداشتم و بعد اون به شدت دچار سرفه شد و با زانو روي زمين نشست!
از مهشيد فاصله گرفتم...نگاهش كردم...حالا كه روي دو زانو افتاده بود عجز و بدبختي از ذره ذره ي وجودش فرياد ميكشيد...
اما همين موجود ضعيف با چنان قدرتي زندگي من رو خراب كرده بود كه تصورش رو هم نميكردم!!!
به طرف ميزم رفتم و از پارچ كمي آب در ليوان ريختم و به سمت مهشيد برگشتم...بازوش رو گرفتم و كمك كردم بلند بشه...ليوان آب رو در حاليكه هنوز سرفه ميكرد به دستش دادم و بعد دوباره به سمت صندلي پشت ميزم رفتم و نشستم و گفتم:مهشيد اونقدر از ديدنت متنفرم كه اگه جاي تو بودم و اين نفرت رو درك كرده بودم يك ثانيه ديگه هم توي اين اتاق نمي موندم...حالا ميگي چيكار داري اومدي يا ترجيح ميدي نگفته از اينجا بري؟
مهشيد كمي آب خورد و ليوان رو روي ميز گذاشت و شال روي سرشم مرتب كرد و گفت:فقط وحشي نبودي كه حالا ميبينم وحشي هم شدي...
با كلافگي نگاهش كردم و گفتم:مراقب باش اين وحشي ممكنه بزنه به سيم آخر قاتل هم بشه...
مهشيد به سمت كيفش رفت و بار ديگه سيگاري روشن كرد وگفت:دارم فردا از ايران ميرم...سفرم جلو افتاده...پول نياز دارم...خودت ميدوني دارم ميرم براي زندگي...قرار نبود رفتنم به اين زودي باشه اما خوب جلو افتاده...پولي كه بابت مهريه ام گرفته بودم رو دادم دست حاج رضايي باهاش كار كنه و ماه به ماه سودش رو بهم بده...ازش پولم رو خواستم گفت به اين سرعت نمي تونه همه رو بهم برگردونه چون انداخته پول رو توي كار...چهارماه وقت خواسته...ولي من به پولم نياز دارم...مداركي كه از حاج رضايي گرفتم رو آوردم بدهم بهت به جاش پول بهم بدهي...چهارماه بعد كه پول من رو از حاج رضايي گرفتي مال تو باشه...
در حيني كه حرف ميزد مداركي رو هم از كيفش بيرون آورد و گذاشت روي ميز من!!!
بدون اينكه به مدارك نگاه كنم دسته چكم رو از توي سامسونتم بيرون كشيدم ودر حاليكه فكري به ذهنم رسيده بود بي معطلي گفتم:مداركت رو بگذار توي كيفت...فقط بگو چقدر نياز داري؟
مهشيد با ترديد مدارك رو برداشت و مبلغ مورد نيازش رو گفت...
گفتم:اين مبلغي كه تو ميخواي دو برابر مهريه ي توئه!!!...چكش رو نوشتم...اما يه شرط داره!
چشمهاش برقي زد و گفت:هميشه خصلت دست و دلبازيت بود كه برام دوست داشتني بوده...
دستش رو دراز كرد كه چك رو بگيره اما سريع چك رو عقب كشيدم!!!
ابروهاش رو بالا برد و گفت:شرط؟!!!...چه شرطي؟!!!
romangram.com | @romangram_com