#پرستار_مادرم_پارت_181

بدون اينكه من بهش تعارف يا اشاره ايي بكنم بعد از بستن درب اتاق اومد و روي يكي از مبلهاي نزديك ميز من نشست و بعد از سلام كوتاهي كه كرد حال اميد رو پرسيد!

پاسخ سلامش رو ندادم و بدون اينكه حرفي در جواب سوالش داده باشم فقط نگاهش ميكردم!

از دورن كيفش يه نخ سيگار بيرون آورد و با روشن كردن فندكش اون رو آتش زد.

به ساعتم نگاه كردم...هنوز8:30هم نشده بود...با تمسخر و طعنه گفتم:قبلا"سيگار صبحت ساعت10بود...حالا كارت به جايي رسيده كه قبل از ساعت8:30صبحم دود راه ميندازي؟

دود سيگارش رو به سمت مخالف من از دهانش بيرون فرستاد و گفت:منظورت از قبلا" اون زمانيه كه زنت بودم...نه؟

از يادآوري اينكه به راستي زماني مهشيد همسر من بوده و حالا با اون وضعيت جلف جلوي من روي مبلي نشسته بود كه كاملا" دركش براي هر كسي دور از ذهن نمي تونست باشه كه وضع كنوني مهشيد چي هست به شدت عصبي شدم و با صدايي محكم گفتم:مهشيد...من فرصت زيادي ندارم...تقريبا يك ساعت ديگه جلسه دارم...زودتر بگو براي چي صبح اول وقت سر و كله ات اينجا پيدا شده؟

خاكستر سيگارش رو در زيرسيگاري خالي كرد و گفت:ميخواي با اون دختره ازدواج كني...درسته؟...همون پرستاره...اسمش چي بود؟...آهان يادم اومد...سهيلا...آره؟

از روي صندليم بلند شدم و به جلوي پنجره رفتم و اون رو باز كردم...دلم ميخواست با باز كردن پنجره در حاليكه سيستم تهويه ي ساختمان هم روشن بود اما بوي عطر و سيگار مهشيد رو كمتر احساس كنم...

وقتي متوجه شد ميلي به پاسخگويي سوالهاش ندارم خنديد و گفت:البته هر مرد ديگه ايي هم جاي تو بود از اون دختره خوشش مي اومد...هم خوشگله...هم خوش هيكل...تو هم كه پولدار و جذاب...ولي خدائيش سياوش توي انتخاب زن نظير نداري...من رو هم انتخاب كردي يادته؟...البته نمي تونم كتمان كنم كه خودمم واقعا" از جذابيتت م*س*ت شده بودم اما بعدش ديدم چه گندي هستي...همه چيز برات مهم و در اولويت بود غير از من...اما خوب الان ديگه38سالته و انتخاب يه دختر جوون و خوشگل مثل سهيلا حتما باعث تغييراتي در تو هم بايد بشه...الان ديگه خوب ميدوني اگه بخواي خودت رو غرق كار و اون سفرها و گذروندن ساعتهاي بيكاريت با مسعود كني بعدش بايد كلي منت دختري مثل سهيلا رو بكشي بلكه يه ذره تحويلت بگيره...درسته كه هنوز به شدت جذاب و در عين حال پولداري اما بالاخره بالا رفتن سن ديگه انكار ناپذيره...واقعا"سياوش اگه بخواي رفتاري كه با من داشتي با سهيلا هم داشته باشي فكر ميكني بتونه كه...

از شنيدن اراجيفي كه بهم مي بافت به شدت عصبي شده بودم...براي همين نگاهم رو از پنجره گرفتم و بهش خيره شدم و با عصبانيت گفتم:مهشيد خفه ميشي يا خفه ات كنم؟...ميگي دليل اصلي اومدنت به اينجا چيه يا پرتت كنم از اتاق بيرون؟

مهشيد كه حالا سيگارش رو در زيرسيگاري خاموش ميكرد كمي مكث كرد و گفت:توي پارك اون شب وقتي به اميد گفتم مامان جديدش رو دوست داره يا نه...تازه فهميدم اون بچه رو از موضوع بيخبر گذاشتي...طفلي اميد عين ديوونه ها شده بود...وقتي اينو بهش گفتم چنان جيغ مي كشيد كه انگار حنجره اش ميخواد پاره بشه...بعدشم كه از دور نگاهش كردم ديدم سرش رو چطوري به نرده ها ميزد...راستي تو و اون پرستاره اون موقع كجا بودين؟!!!...هيچكدومتون رو نديدم كه بياين اميد رو ساكت كنيد!!!...غير از همون فك و فاميل مادرت كسي ديگه دور و بر اميد نبود...

نفس عميقي از روي عصبانيت كشيدم و گفتم:پس اين حرفت باعث اون واكنش اميد شده بوده؟!!!

مهشيد نيشخندي به لب آورد و گفت:نگفتي تو و سهيلا كجا بودين؟...آهان فهميدم...حتما بچه رو با اونها فرستاده بودي بياد پارك تا خودت با اون خوشگل خانم تنها باشي و خلوت كني...خبر دارم مادرتم كه بيمارستان برديش...خونه ي خلوت...آره ديگه...معلومه حضور اميد ايجاد مزاحمت ميكرده ديگه...بايد يه جوري از شرش خلاص ميشدي تا...

و بعد خنده ي كريه و زشتي كرد كه باعث شد بي اراده به طرفش برم و با حركتي سريع مچ دستش رو گرفتم و با شدت از روي مبل بلندش كردم و گفتم:بر فرض اگرم اين كار رو ميخواستم بكنم شرفم از توي حرومزاده ي بي ناموس بيشتره كه تمام كثافتكاريهات رو با صد تا مرد ديگه در حضور اميد انجام ميدادي...مگه نه؟...حداقل اونقدر شرف دارم كه به قول تو اميد رو در اين جور مواقع از خونه بفرستمش بيرون...اما تو چي؟...هان؟...

مهشيد كه اوج خشم رو در چشمهاي من ديد خنده اش رو نيمه كاره در دهان خفه كرد و با شنيدن حرفهاي من كمي حالت عادي به خودش گرفت و گفت:مقصر همه ي اينها تو بودي...تو اگه مرد درست و حسابي بودي و به من اهميت ميدادي من هيچ وقت خودم رو با مردهاي ديگه مشغول نميكردم...اميد بچه بود...نمي تونستم هر روز و هر ساعت و هر دقيقه منت اين و اون رو بكشم كه نگهش دارن...مجبور بودم هر جا ميرم با خودم ببرمش...

بي اراده دستام رو به دور گردن مهشيد گره كردم و در حاليكه به ديوار تكيه داده بود فشار دستم رو به روي گلوش بيشتر كردم و در همون حال با صدايي آروم گفتم:كثافت ه*ر*زه...هر روز و هر ساعت و هر دقيقه...آره؟...يعني تو هر روز و هر ساعت و هر دقيقه خودت رو با مردي به غير از من مشغول ميكردي...آره؟...افتخارم ميكني به اين ه*ر*زگيت...آره؟...تو اصلا" به چه حقي با اعصاب اميد بازي ميكني؟...به تو چه مربوطه كه من با كسي رابطه دارم يا نه؟...مهشيد من رو به جنون رسوندي ديگه...خودت ميدوني كه چه مداركي براي اثبات ه*ر*زگيت داشتم اما به خاطر اميد فقط به خاطر اميد روي كثافتكاريهات رو سر پوش گذاشتم تا روي اعصاب اون بچه اثر بد نگذاره...اما مثل اينكه خيلي خريت كردم...نه؟!!!


romangram.com | @romangram_com