#پرستار_مادرم_پارت_179
روي يكي از راحتي ها نشستم و سرم رو به پشت تكيه دادم.
مسعود نگاهم كرد و گفت:صورت اميد چي شده بود سياوش؟
ماجراي شب پيش رو براش گفتم كه باعث شد عصبي بشه و طبق عادت چندين فحش نثار مهشيد بكنه...مسعود خيلي اميد رو دوست داشت و به همون اندازه از مهشيد متنفر بود و هميشه بارها و بارها به من گفته بود كه مهشيد لياقت مادر بودن رو نداره!...در ادامه صحبتهاش خوشبختانه حرفي نزد مبني بر اينكه اميد مشكل رواني داره و يا مثل بقيه نگفت كه اون رو بايد نزد پزشك ببرم حتي مسعود هم اين عقيده رو داشت كه با رفتن مهشيد از ايران و نديدن اون همه چيز براي اميد به حالت عادي برميگرده!
از اينكه مسعود مثل ديگران اين نظر رو نسبت به اميد ارائه نداده بود آرامش پيدا كرده بودم و خوشحال بودم كه لااقل يك نفر از اطرافيانم به حقيقت احساسي اميد با من هم عقيده است!
براي شام مسعود تلفني سفارش غذا داد و وقتي غذا رو آوردن در حين خوردن اونم مثل مامان پيشنهاد داد تا قبل از هر اتفاقي با وكيلم در خصوص مسائل پيش اومده ي بين خودم و سهيلا صحبت كنم اما من عقيده داشتم اگر مادر سهيلا بر فرض يك درصد هم هيچ اقدامي نكنه و كار فقط با توهين و مرافه ي لفظي به پايان برسه اون وقت از اينكه براي همچين موضوع خصوصي وكيلم رو در جريان گذاشته بودم هم نوع ديگه ايي بي آبرويي براي من محسوب ميشد...مسعود بعد شنيدن حرفام با حركت سر حرف من رو تاييد كرد!
اون شب به خاطر اينكه يكي از قرصهاي آرام بخش مامان رو در بدو ورود به منزل خورده بودم با اينكه اعصابم خيلي خراب بود اما خستگي و اثر دارو باعث شد زودتر از مسعود به خواب برم ولي متوجه بودم كه مسعود تا ديروقت بيدار و تلوزيون نگاه ميكرد و منهم در همون جا روي يكي از كاناپه ها دراز كشيدم و به خواب رفتم.
صبح كه بيدار شدم ديدم مسعود روي من پتويي انداخته و خودشم روي كاناپه ايي ديگه در حاليكه هنوز تلويزيون روشن بود به خواب رفته...
از روي كاناپه بلند شدم و به حمام رفتم و بعد هم صبحانه حاضر كردم...وقتي ميخواستم مسعود رو بيدار كنم تلفن منزل به صدا در اومد...گوشي رو كه برداشتم ديدم مسعود هم بيدار شد.
سهيلا پشت خط بود و ميخواست چند دست لباس و حوله ي اميد رو به همراه تعدادي از اسباب بازيهاش برايش ببرم.
مسعود كه بيدار شد به حمام رفت و يك دست از لباسهاي من رو پوشيد...من هم وسايلي كه سهيلا خواسته بود رو جمع كردم و بعد از خوردن صبحانه به همراه مسعود از منزل خارج شدم...
مسعود به شركت خودش رفت و منهم اون وسايل رو ابتدا به منزل سهيلا بردم و سپس راهي شركت شدم.
وقتي به شركت رسيدم و وارد ساختمان شدم ديدم مهشيد در سالن انتظار نشسته!!!
41
به محض ورودم به سالن مهشيد هم من رو ديد و از روي مبلي كه نشسته بود بلند شد!
romangram.com | @romangram_com