#پرستار_مادرم_پارت_178

به طرفش رفتم و پيشونيش رو ب*و*سيدم و گفتم:حالا كه كار خودت رو كردي اما بازم محتاج به دعاهاتم...از همون خدايي كه خودت قبولش داري و به خاطر مذهبي كه بهش اعتقاد داري بخواه كه پسرت رو نجات بده...فقط همين.

برگشتم به سمت درب اتاق...هنوز خارج نشده بودم كه مامان گفت:سياوش...اگه تا اين حد احتمال اينكه مادر سهيلا واقعا" دست به شكايت ببره هست بهتره تا قبل از هر اتفاقي هر چه زودتر سهيلا رو راضي كني و برين عقدش كني...اينطوري فكر ميكنم ديگه مادرش نمي تونه شكايتي هم از دستت بكنه...

از شنيدن اين حرف تمام بدنم داغ شد...حس ميكردم ريا و تزوير در پشت مذهب چه قالب خوبي به خودش ميتونه بگيره!!!

برگشتم و از همون جلوي درب به مامان نگاه كردم و گفتم:حالا كه حس كردي پسرت در يك خطر جدي قرار گرفته دست به ترفند زدنت شروع شد...آره؟...توي اين شرايط ديگه به نظرت سهيلا يه دختر خيابوني نيست؟...نه؟...منم ميتونم با عقد سهيلا به قول شما روي خطايي كه كردم سرپوش بگذارم و دست مادرشم توي پوست گردو بره؟...آره؟...نخير مادرمن پسر جنابعالي كه بنده باشم وظيفه داره صبر كنه تا مادرهمون دختري كه شما ديشب يه دختر ه*ر*زه ي خيابوني خونديش برگرده تا با رضايت قلبي اون دخترش رو عقد كنه...اگرم رضايت نده كه بايد پيه همه چيز از بي آبرويي و بي حيثيتي گرفته تا نابودي كامل به جون بخرم...مگه شما هميشه خودت رو يه زن مذهبي قلمداد نميكردي؟...پس كو؟...كجاس اون قوانين مذهبي كه ازش ياد ميكردي؟...مگه توي همون قوانين رضايت والدين در اين امور از اركان تشكيل يك زندگي و جاري شدن عقد به حساب نمياد؟...چيه پسرت در خطر رفته قوانين از يادت رفت؟...متاسفم...واقعا متاسفم...هم براي خودم هم براي شما...اگه وقت كردي فقط برام دعا كن...همين.

برگشتم از درب خارج بشم كه آخرين جمله ي مامان رو هم شنيدم:پس لااقل قبل از هر اتفاقي با وكيلت صحبت كن...

پاسخي ندادم و با گفتن خداحافظي كوتاه از اتاق مامان خارج شدم و بيمارستان رو ترك كردم.

وقتي رسيدم جلوي درب خونه ديدم مسعود كنار ماشينش ايستاده!

بدون توجه به مسعود درب حياط رو باز كردم و ماشين رو به داخل بردم...مسعود كه حالا به داخل حياط اومده بود درب حياط رو بعد ورود من به حياط بست.

نگاهي بهش كردم و با عصبانيت گفتم:كسي دعوتت كرد بياي داخل كه اومدي؟

نگاهم كرد و گفت:رفتم خونه نتونستم بمونم...ميفهمم الان خيلي ناراحت و عصبي هستي.

. جدي؟...تو مگه اصلا چيزي هم ميفهمي؟...الان فقط ميخوام تنها باشم بتمرگم ببينم با كدوم مشكلم بايد كنار بيام اول به كدوم مشكلم بايد برسم...كدوم يكي رو هضم كنم...مريضي مامان رو؟...رفتن سهيلا رو؟...حضور گاه و بيگاه مهشيد كه داره اميد رو عصبي ميكنه؟...خاطرات مزخرف زندگي با مهشيد رو؟...مشكلات شركت و كارم رو؟...آوارگي الان اميد از خونه رو؟...عقايد و تصميمات پوچ مادرم رو؟...دوستي با تو رو كه نميدونم چرا بعد اينهمه سال داري به گند ميكشيش؟...اومدن مادر سهيلا رو از مكه و اتفاقاتي كه پيش رو دارم؟...به كدوم برسم؟...هان؟

مسعود سرش رو پايين انداخت و گفت:هيچ وقت تنهات نگذاشتم حالا هم نميگذارم...اما اينكه مشكل آخر رو خودم از روي نفهمي و بد م*س*تي برات به وجود آوردم داره مثل خوره وجودمو آزار ميده...

. مرده شور خودت و اون بدم*س*تي بي موقعت رو ببرن...

برگشتم به سمت درب هال و با كليدم اون رو باز كردم...وقتي وارد شدم پشت سرم مسعود هم به داخل اومد و درب هال رو بست!

مسعود درست ميگفت...اون بهترين دوست من از دوران دانشجويي تا الان محسوب ميشد...هيچ وقت در هيچيك از مشكلاتم تنهام نگذاشته بود...با اينكه از دستش عصبي و دلخور بودم اما قلبا" از اينكه حتي در اين شرايط هم تنهام نگذاشته بود ممنونش بودم...من مسعود رو به خوبي ميشناختم و مطمئن بودم اگه ديشب حالت عادي داشت محال بود با گفتن اون خبر به مادر سهيلا من رو دچار مشكل بكنه...بهش حق نميدادم اما دركش ميكردم و حالا از حضورش در كنارم خيلي هم ناراضي نبودم!

به اتاقم رفتم و لباسم رو عوض كردم وقتي به هال برگشتم ديدم مسعود دو تا فنجون قهوه ي فوري آماده كرده و توي هال نشسته و خودشم به نقطه ايي خيره شده!


romangram.com | @romangram_com