#پرستار_مادرم_پارت_177
دوباره به مامان نگاه كردم و گفتم:پيش سهيلاست.
مامان اخمي به چهره آورد و گفت:مگه سهيلا هنوز توي خونه اس؟
. نخير...طبق خواست شما از خونه رفته.
. سياوش ناراحت نشو...اگه گفتم بره به خاطر اينه كه صلاح در همين بود...
. جدي؟...اينكه بهش گفتي ديدت به اون ديگه مثل سابق نيست و به چشم يه دختر خيابوني نگاهش ميكني هم صلاح بوده؟
گره ابروانش باز شد و كمي به فكر فرو رفت و سپس گفت:قصد بدي نداشتم...
. جدي؟!!!...چقدر جالب...علنا" بهش بدترين حرف رو زدي و گفتي اگه به موندنش توي خونه ي من ادامه بده هيچ فرقي با زنهاي بدكاره نداره اون وقت ميگي قصد بدي نداشتي؟...مامان شما مهشيد رو ديده بودي از همه چيزشم خبرداشتي ولي هيچ وقت بهش توهيني نكردي...حتي وقتي گاهي من عصبي ميشدم و حرفي ميزدم با من بحث ميكردي كه حق ندارم توهين كنم و چه ميدونم غيبت و تهمت از گ*ن*ا*هان كبيره اس...حالا چي شد كه سهيلا ي بيچاره اين دختري كه با تمام پاكدامني و محبتي كه داره و پا به زندگي من گذاشته رو به اين راحتي لهش كردي؟...ميدوني مامان باورش برام سخته كه كسي مثل شما بخواد حالا با حرفاش و رفتارش نه تنها مشكل من رو حل نكنه كه گره روي گره هاي زندگيمم بزنه...از ديروز تا الان تمام اعصاب من بهم ريخته اونهم فقط به خاطر اينكه شما نميدونم با چه فكري اينطوري همه چيز رو بهم ريختي...قبول دارم كه كار درستي نكردم اما من قصد ازدواج با سهيلا رو دارم ولي كاري كه شما و مسعود كردين خواسته يا ناخواسته حالا چنان همه چيز رو بهم ريختين كه واقعا نميدونم چي قراره برام پيش بياد...
. سياوش...رفتن سهيلا از خونه ي تو اگرم قصدت ازدواج باشه و اون دختره هم واقعا به قول خودت بي هيچ مقصود و هدف سوئي وارد زندگيت نشده باشه پس هميشگي نيست...ديگه اين حرفها چيه ميزني؟...مگه نگفتي كه دختره خواسته مادرش از مكه برگرده بعد عقد كنيد خوب حالا وظيفه ي هر دوي شماست كه صبر كنيد ديگه...
. سهيلا نميخواست ماردش از قضيه باخبر بشه اما حالا به خاطر اتفاقاتي كه از ديروز تا الان افتاده ممكنه خيلي چيزها تغيير كنه...
. يعني چي؟!!!...مادرش خيلي هم دلش بخواد كه دخترش همسر مردي مثل تو بشه...
. بس كن مامان...خودتم خوب ميدوني كه من در شرايط عادي گزينه ي مناسبي براي سهيلا نبودم...اما مسئله اينه كه مادرش از خواستگاري بايد خبردار ميشد نه از اتفاقي كه بين من و سهيلا افتاده...هيچ ميدوني اگه مادرش بخواد ميتونه به راحتي آب خوردن با آبروي من بازي كنه؟...شما چي فكر كردي؟...اصلا" به موقعيت من سر سوزني فكر كردي؟...بعيد ميدونم...فقط يك مشت افكار پوچ مذهبي تموم ذهنت رو پر كرده كه به اصطلاح چون سهيلا محرم من نيست نبايد در خونه ي من باشه غافل از اينكه با حكمي كه به اسم مذهب صادر كردي حالا شرايط رو جوري تغيير دادي كه بعيد نيست پسرت هفته ي ديگه به سادگي تمام با شكايت مادر سهيلا حيثيت و آبروي اجتماعيش در كمتر از يك روز بر باد بره...
. يعني چي؟!!!...تو كه ميگي سهيلا راضيه و خودشم ميخواد با تو ازدواج كنه...پس ديگه شكايت مادرش چه معني داره اين وسط؟!!!...واضح حرف بزن ببينم...
نيشخندي به لب آوردم و از روي مبل بلند شدم و جلوي پنجره ايستادم و به منظره ي غمزده ي محوطه ي بيمارستان چشم دوختم و گفتم:بله...سهيلا راضي به ازدواج با منه ولي مادرش چي؟...اگه تا قبل از اينكه سهيلا مادرش رو قانع كنه اون دست به شكايت ببره تا بيام قضيه رو به نفع خودم تموم كنم ميدوني چه فاجعه ايي در انتظار من و حيثيت شغلي منه؟...ميدوني با بازداشت من اميد چه ضربه ايي ميخوره؟...ميتوني حدس بزني وقتي جرايد اخبار مربوط به من رو چاپ كنن كه مثلا فلاني به علت شكايت در چه موردي كارش به بازداشت و دادگاه رسيده چه حيثيتي از من رفته؟...ميدوني چقدر زمان ميبره تا سهيلا بتونه ثابت كنه حتي با وجود اتفاقي كه افتاده خودش حالا تمايل به ازدواج با من داره چي از من باقي مونده؟!!!...اصلا" به اين چيزها فكر كردي؟...مامان شما و مسعود در اوج ناباوريم دارين زنده به گورم ميكنيد...اي كاش فقط لحظه ايي...فقط يك لحظه به منم فكر كرده بودين بعد اون حرفها رو ميزدين و اون تصميم رو ميگرفتين...خدايا من برم مشكلاتم رو به كي بگم آخه؟
. يعني واقعا" ممكنه مادر سهيلا از تو شكايت كنه؟!!!!
خنده ي تلخي كردم و گفتم:وقتي مادرم به من رحم نكرد و فقط به افكار مذهبي خودش فكر كرد چطور ميتونم شكايت مادر سهيلا رو غير ممكن بدونم؟...هان؟!!!...تمام خفت و خواري كه مهشيد به روح و روان و زندگيم وارد كرد رو اول به خاطر اميد و بعد به خاطر موقعيت اجتماعي خودم سرپوش روشون گذاشتم ولي نميدونستم چه بخوام چه نخوام تقدير اين شده كه شخصيت اجتماعي و حيثيت فرديم بايد بر باد بره...اما باور اينكه مسبب اصلي اين قضيه مادر و دوست صميمي من باشن برام كشنده تر از بي آبرو شدن شده...
مامان سكوت كرده و با حالتي از نگراني و ناباوري به نقطه ايي خيره بود.
romangram.com | @romangram_com