#پرستار_مادرم_پارت_176

با تمسخر بهش گفتم:ديروز به اندازه كافي ديديش...از ديروز تا الان بركات وجودت عجيب داره توي زندگيم نزول ميكنه...خواهشا ايندفعه دست از همراهي من بردار...

به طرف سهيلا رفتم و او هم بلند شد...نگاهش كردم و گفتم:اومده بودم دنبال اميد ولي مثل اينكه امشب بردنش از اينجا محاله...اشكات رو پاك كن...فعلا"نگران چيزي نباش...بايد صبر كنيم تا مادرت بياد ببينيم چي ميشه...

وقتي به قصد عيادت مامان خونه رو ترك ميكردم سهيلا همچنان كه هنوز اشك ميريخت تا جلوي درب هال دنبالم اومد...جلوي درب اميد رو كه حالا از اتاق بيرون اومده و كنار سهيلا ايستاده بود ب*و*سيدم و سفارشهاي لازم رو بهش كردم و در نهايت از اينكه اون رو همراه خودم نميبردم چشمهاش از خوشحالي مي درخشيد!

مسعود هم به همراه من از خونه خارج شد اما ديگه به عيادت مامان نيومد و به خونه ي خودش رفت.

جلوي درب كه خداحافظي كرد با سردي بي سابقه ايي پاسخش رو دادم...از دستش دلگير بودم...مسعود در كمتر از24ساعت يعني درست از ديروز بعدازظهر تا همون موقع به اندازه ي تمام عمر دوستيمون به من فشار عصبي وارد كرده بود...اما چهره ي ناراحت مسعود گوياي پشيموني او بود ولي اين احساس او در حال حاضر به درد من نميخورد...من حالا در شرايطي قرار گرفته بودم كه بايد از نظر روحي خودم رو براي آخر همون هفته آماده ميكردم...چرا كه جمعه مادر سهيلا برميگشت!

40

وقتي سوار ماشين شدم اصلا" نفهميدم مسير رو تا بيمارستان چطوري طي كردم!

تمام طول مسير به اين فكر ميكردم كه چرا اينقدر چقدر مشكلات با زندگي من گره ميخوره!...به اين نتيجه رسيدم كه گويا خدا از اينكه من در رنج و عذاب باشم لذت ميبره وگرنه چه دليل ديگه ايي مي تونست داشته باشه؟

توي زندگيم هميشه سعي كرده بودم به عناوين مختلف دست ديگران رو بگيرم اما هيچ وقت دست ياريگري رو براي خودم نديده بودم!

قبول داشتم كه با اتفاق پيش اومده بين خودم و سهيلا شايد بزرگترين گ*ن*ا*ه زندگيم رو مرتكب شدم اما م*س*تحق اينهمه عذاب نبودم...من كه سهيلا رو نميخواستم رهاش كنم...من با تمام وجودم دوستش داشتم و طعم عاشقي رو به معني واقعي داشتم احساس ميكردم و با توجه به اينكه سهيلا هم من رو دوست داشت قصد و نيت بدي نسبت بهش نداشتم و در اينكه اون رو به عقد خودم در بيارم مصمم بودم اما حالا در اينكه مادرش با من چه برخوردي خواهد كرد دچار سردرگمي بي اندازه ايي شده بودم كه حدي براي اون نميشد تصور كرد!

زمانيكه وارد پاركينگ بيمارستان شدم بعد از پارك ماشين با اينكه از وقت ملاقات چند ساعتي گذشته بود مثل هميشه با پرداخت پولي اندك به نگهبان و يكي دو نفر ديگه به راحتي تونستم وارد بخش مربوطه بشم و سپس به اتاق مامان رفتم.

مامان به محض ديدن من با دلخوري پرسيد كه چرا ساعت ملاقات در بيمارستان نبودم و از اونجايي كه عده ايي از اقوام براي ملاقاتش اومده بودن از نبودن من در ساعت ملاقات دلخور بود!

پاسخ حرفها و گلايه هاي مامان رو ندادم و بدون اينكه حرفي بزنم روي مبل كنار ديوار اتاق نشستم و به او نگاه كردم.

حسابي كه حرفهاش رو زد سپس براي لحظاتي سكوت كرد و به من خيره شد.

حال ظاهريش به نظر مساعدتر از روز قبل بود...وقتي به دستگاه كارديوگرافي كنارتختش نگاه كردم متوجه شدم ضربان و فشارخونش هم تنظيم شده...

نگاهم رو از دستگاه به سمت پنجره معطوف كردم...مامان كه ديد سكوت من طولاني تر از حد معمول شده گفت:اميد حالش چطوره؟كجاس؟


romangram.com | @romangram_com