#پرستار_مادرم_پارت_175

سهيلا سرش رو به يك دست تكيه داده بود و قطرات اشك يكي پس از ديگري به روي گونه هاي زيباش به ر*ق*ص در اومده بودن!

هر اشكي رو كه پاك ميكرد لحظه ايي بيش طول نميكشيد كه قطراتي ديگه مهمان اون صورت دلنشينش ميشدند...

ديدن اين حالت از او براي من شديدا" ناراحت كننده شده بود!

مسعود با صدايي گرفته و ناراحت گفت:سهيلا به قرآن خودمم نميدونم چي گفتم...اصلا"قصدم خراب كردن اوضاع شما دو تا يا خراب كردن سفر مادرت نبوده...شايد بعضي اوقات توي عصبانيت يه حرفي هم به تو زده باشم ولي به جون خودم به مرگ مادرم هيچ وقت فكرشم نميكردم توي عالم م*س*تي اوضاع رو اينطوري بهم بريزم...ولي خوب چيكار كنم؟...حرفي رو كه نبايد بزنم رو زدم...به خدا از صبح تا الان جرات نكردم ديگه با مادرت تلفني حرف بزنم...ميدونم چقدر نگرانش كردم چقدر باعث تلخي سفرش شدم همه رو ميدونم اما خوب چيكار كنم؟...كاري كه نبايد بشه حرفي كه نبايد زده بشه شده...

سهيلا با گريه گفت:براي خودم فقط نگران نيستم...حالا ديگه نگران سياوشم هستم...مامان ممكنه با خود من به طور م*س*تقيم برخورد آنچنان بدي هم نكنه گرچه كه اينم بعيد ميدونم اما مطمئنم با سياوش رفتار درستي نميتونه داشته باشه...

رو كردم به سهيلا و گفتم:تو اگه نگران برخورد مادرت با من هستي اينو بدون كه من خودم رو آماده ي هر برخوردي با مادرت كردم...مادرت حق داره...هر چي هم به من بگه حق داره...تو نگران من نباش من خودم رو آماده كردم...تو اونقدر براي من ارزش داري كه بدتر از اينهاشم تحمل ميكنم...فقط مسئله ي اصلي اينجا اينه نه تنها ما كه خود مسعودم دقيق نميدونه چي به مادرت گفته...اگه ميدونستيم مطلب رو چطوري به مادرت گفته شايد وضعيت بهتر بود...

مسعود با كلافگي سرش رو بين دو دست كه از آرنج به روي زانوانش گذاشته بود گرفت و گفت:خاك بر سر من كنن كه اگه اون م*ش*ر*و*ب لعنتي رو نخورده بودم الان...

رو كردم به مسعود و گفتم:بسه ديگه...به جاي اين حرفا بگو ببينم پيغامهايي كه مادرسهيلا تلفني برات گذاشته چي بوده؟

. چيز خاصي نمي گفت...فقط گريه ميكرد و ميگفت كه نمي تونه باور كنه و همه اش تكرار ميكرد كه من جواب تلفن رو بدهم وبگم كه دروغ گفتم و شوخي كردم...

سهيلا گريه اش شدت بيشتري گرفت و گفت:خدايا...من جواب مامان رو چي بايد بدهم؟

به سهيلا گفتم:دقيقا چند روز ديگه مادرت برميگرده؟

سهيلا كه سعي داشت اشكهاي پشت سرهمي كه از چشمهاش خارج ميشد رو پاك كنه گفت:با حساب آخرين تماسي كه باهاش داشتم و تاريخي كه بهم گفت بايد هفت روز ديگه برگرده اما ساعت رسيدنش به ايران رو نميدونم...يعني خودشم اون موقع دقيق نميدونست پروازشون به ايران چه ساعتي انجام ميشه و قرار بود توي تماس بعدي از رئيس كاروان سوال كنه و به من بگه...

. خيلي خوب...با اين وضعيت كه فكر نميكنم مادرت فعلا بخواد با تو تلفني حرف بزنه...پس بهتره مسعود بره خونه ي خودش تا اگه احيانا مادرت تماس دوباره ايي گرفت هم جواب تماسهاي اون بنده خدا رو بده هم ساعت ورودش رو به ايران بپرسه تا بدونيم چه ساعتي بايد بريم دنبالش اگرم به موبايل مسعود زنگ زد كه بازم مسعود بايد جواب تماسش رو بده...الانم با گريه ي تو هيچي درست نميشه...مسبب اصلي اينهمه ناراحتي منم و پاي همه چي هم ايستادم...حالا اين وسط مسعود خواسته يا ناخواسته با كاري كه كرده فقط وقوع اتفاقات بدي رو كه ممكنه پيش رو داشته باشم رو كمي جلو انداخته...اونم مشكلي نيست پاش وايسادم...فقط نميخوام اينجوري اشك بريزي...جلوي مسعود دارم ميگم به خودتم بارها و بارها گفتم با توجه به اينكه در ازدواجت با من شكي نداري حاضرم هر كاري بكنم و هر توهيني هم كه مادرت بهم بكنه به جون ميخرم چون سزاوارشم...

مسعود ناراحت و كلافه بلند شد و گفت:سياوش به مرگ خودم نمي خواستم براي تو مشكلي پيش بيارم...

از روي راحتي كه نشسته بودم بلند شدم و لبخند تلخي روي لبم نشست و گفتم:من مدتهاست كه بدون مشكل نيستم...اين رو هيشكي ندونه تو يكي خوب ميدوني...الانم ميخوام برم بيمارستان مامان رو ببينم امروز اصلا وقت نكردم برم ديدنش...

مسعود نگاهي به من كرد و گفت:منم ميام ميخوام خانم صيفي رو ببينم.


romangram.com | @romangram_com