#پرستار_مادرم_پارت_174
. واي...
. ببين سهيلا...مسعود اصلا" حالش خوب نبوده...مطمئنم اگه توي شرايط عادي بود امكان نداشت اين افتضاح رو به بار بياره.
در فاصله ايي بسيار كوتاه تمام صورت سهيلا از اشك خيس شد و بعد با عصبانيتي كه اصلا" از اون تا حالا نديده بودم با صدايي بلند گفت:توي حال خودش نبوده؟!!!...مسعود توي حال خودش نبوده؟!!!...امكان نداره...من مطمئنم اون از روي عمد اين كار رو كرده...
و بعد از روي مبل بلند شد و به سمت اتاقي رفت كه مسعود و اميد در اون بودن.
سريع از جا بلند شدم و به طرفش رفتم وقبل از رسيدنش به درب اتاق بازوش رو گرفتم و گفتم:سهيلا...شرايط شب پيش مسعود رو من ميدونم...اون واقعا" وقتي م*ش*ر*و*ب ميخوره حد و اندازه ايي براي خودش قائل نيست.
سهيلا دستش رو از دستم بيرون آورد و با عصبانيت گفت:ولم كن سياوش...اين كثافت از قصد اين كارو كرده...گفته بود نميگذارم با سياوش ازدواج كني ولي فكرشم نميكردم اينقدر احمق باشه كه به مادرمم رحم نكنه...مامانم با هزار بدبختي سفر مكه اش رو جور كرده بود...كلي شوق داشت...لااقل ميگذاشت برگرده بعد اين فضولي رو ميكرد نه اينكه حالا زيارت رو كوفت اون بدبخت هم بكنه...
سهيلا به شدت عصبي شده بود و گريه تمام صورتش رو به اشك نشونده بود.
بار ديگه خواست به سمت اتاق بره كه دوباره دستش رو گرفتم و در پناه آ*غ*و*شم نگهش داشتم.
گريه ي سهيلا با ناله همراه شد و دائم تكرار ميكرد:مسعود ازت متنفرم...مسعود چرا؟...چرا مسعود تو اينقدر آشغالي...مسعود لااقل ميگذاشتي از مكه برگرده بعد...
درب اتاق باز شد و اميد با تعجب به سهيلا كه در آ*غ*و*ش من گريه ميكرد خيره و خارج شد...پشت سر اميد مسعود هم بيرون اومد و روي يكي از راحتيهاي هال نشست.
اميد كنار من و سهيلا ايستاد و گفت:سهيلا جون چرا گريه ميكني؟!!!
از اميد خواستم به همون اتاقي كه ماكتش در اون بود برده و بقيه ي ماكت رو تكميل كنه تا سهيلا كمي آروم بشه...
ولي اميد با نگاهي نگران به سهيلا چشم دوخته بود.
سهيلا از من فاصله گرفت و در حاليكه هنوز اشك مي ريخت صورت اميد رو ب*و*سيد و از اون خواست به همون اتاق بره تا خودش با مسعود صحبت كنه.
اميد با خشم به مسعود و سپس به من نگاه كرد و با عصبانيت به اتاق رفت و درب رو محكم بهم كوبيد!
همراه سهيلا به هال برگشتم و هر كدوم روي راحتي دور از هم نشستيم.
romangram.com | @romangram_com