#پرستار_مادرم_پارت_173

لبخندي زدم و گفتم:يعني من رو ديگه تنها ميگذاري...آره؟

مسعود كه هميشه علاقه ي خاصي به اميد داشت قدمي به سمت او برداشت و بلافاصله متوجه كبودي روي پيشوني و صورت اميد شد و با تعجب به من نگاه كرد و گفت:سر و صورت اين بچه چي شده؟!!!!

اميد با شنيدن اين سوال سريع پاسخ داد:هيچي...رفته بوديم ديشب پارك...سرم خورد به نرده ها...

براي لحظاتي دلم به حال اميد سوخت اونقدر كه حس كردم از درون قلبم فشرده شد...اميد با تمام كودكي كه داشت غرورش مثال نيافتني بود!

مسعود به طرف اميد رفت و طبق معمول هميشه بسته ي بزرگ شكلات كاكائويي از جيبش بيرون آورد و به دست اميد داد و سپس اون رو در آ*غ*و*ش گرفت و سه تايي از پله ها بالا رفتيم.

جلوي درب هال سهيلا ايستاده بود و انتظار مي كشيد...وقتي مسعود رو ديد در ابتدا تعجب كرد و بعد از سلام و احوالپرسي كوتاه همگي به داخل خونه رفتيم.

اميد در حيني كه با مسعود گرم صحبت بود دائم صحبتش رو قطع و به من يادآوري ميكرد كه همراه من به منزل برنميگرده!

سهيلا با سيني چايي از آشپزخانه خارج شد و در حاليكه نگاهش بسيار كنجكاو بود با اشاره از من پرسيد مسعود چرا اومده؟

نمي تونستم پاسخي به سهيلا بدهم فقط با حركت سر و دست بهش اشاره كردم كه صبر كنه.

اميد در همون چند دقيقه كه در آ*غ*و*ش مسعود بود كلي حرف براي تعريف داشت و از اينكه در اون روز به همراه سهيلا براي خريد از خونه خارج شده و سهيلا ضمن خريد ميوه و نان اون رو هم به مركز خريد ديگه ايي برده و چند كتاب و دو بازي فكري براي او خريده بي نهايت اظهار خوشحالي ميكرد و بعد با اصرار دست مسعود رو كشيد و از روي راحتي اون رو بلند كرد و به همراه خود به يكي از اتاق خوابها برد تا اون بازي مورد علاقه اش كه ساخت ماكت يك قصر بود و از صبح تا بعدازظهر خودش اونها رو قيچي و بهم چسبونده به مسعود نشون بده.

وقتي مسعود به همراه اميد هال رو ترك و به اتاق رفتن سهيلا رو به من گفت:سياوش...اتفاقي افتاده؟!!!...قيافه ي مسعود خيلي نگران به نظر ميرسه!!!...اولش فكر كردم ميخواد با من دعوا كنه كه چرا نرفتم شيراز ولي مثل اينكه...

به ميون حرف سهيلا رفتم و گفتم:سهيلا واقعيتش اينه كه ديشب مسعود يه خرابكاري كرده كه مطمئنم برخلاف ميل تو بعضي چيزها تغيير خواهد كرد....

سهيلا كه چشماش از تعجب گشاد شده بود لحظاتي به من نگاه كرد و گفت:يعني چي؟!!!

. ببين...ديشب اين احمق حسابي م*ش*ر*و*ب خورده و اصلا حال درستي نداشته...توي اون موقع كه من اومدم فرودگاه و داشتم تو رو راضي ميكردم كه شيراز نري مثل اينكه مادرت با مسعود تماس گرفته...

. خوب؟!!!

. خوب كه خوب ديگه...اونچه رو كه تو دوست نداشتي مادرت بفهمه حالا فهميده...


romangram.com | @romangram_com