#پرستار_مادرم_پارت_172

از روي صندلي بلند شدم و سامسونتم رو برداشتم و رو كردم به مسعود و گفتم:بلند شو بريم.

. كجا؟

. خفه شو...فقط بلند شو بريم.

مسعود سيگارش رو در زيرسيگاري خاموش كرد و به همراه من از شركت خارج شد.

جلوي درب خروجي شركت لحظاتي ايستادم و نگاهش كردم...ميتونستم ناراحتيش رو از دهن لقي كه كرده بود كاملا"حس كنم اما اين فايده ايي به حال و وضعيت پيش اومده نداشت!

گفتم:مسعود...گندي كه زدي بر خلاف ميل سهيلا بوده...اون به هيچ وجه دلش نمي خواست مادرش از اين قضيه مطلع بشه...حالا هم سوار ماشينت شو و دنبال من بيا و خودت همه چيز رو بهش بگو.

. سياوش...خودت ميدوني كه من اصلا قصدم اين نبوده كه تو و سهيلا رو پيش مادرش...

. دهنت رو ببند...هر توضيحي داري بيا به خود سهيلا بگو.

مسعود كلافه و عصبي سوئيچش رو از جيبش درآورد و به سمت ماشينش رفت و منهم سوار ماشين خودم شدم.

تقريبا"نيم ساعت بعد جلوي درب حياط آپارتمان ماشين رو متوقف كردم و چند لحظه بعد هم مسعود رسيد.

وقتي از ماشين پياده شدم از نرده هاي درب حياط ديدم اميد مشغول توپ بازي توي حياط است و اونقدر سرگرم بازي بود كه متوجه ي اومدن من و حضورم در بيرون حياط نشد!

مسعود وقتي از ماشينش پياده شد نگراني و ترديدش براي همراه شدن من كاملا در چهره اش مشهود بود!

جلوي درب حياط وقتي زنگ واحد سهيلا رو فشار دادم مسعود با ديدن اميد در حياط رو كرد به من و گفت:اميدم كه اينجاس!!!

. آره...نمي تونستم تنها توي خونه بگذارمش.

صداي سهيلا از اف.اف به گوش رسيد و وقتي فهميد من پشت درب هستم بلافاصله درب حياط رو باز كرد.

با باز شدن درب اميد دست از بازي كشيد و به محض اينكه من و مسعود رو ديد سلام كوتاهي كرد و بعد با اعتراض گفت:بابا من خونه نميام...ميخوام اينجا پيش سهيلا جون باشم.


romangram.com | @romangram_com