#پرستار_مادرم_پارت_171

عصبي شدم و بي اراده از ميز فاصله گرفتم و به سمت مسعود رفتم و بار ديگه درگيري بين من و مسعود شروع شد!

تا به خودم بيام ديدم خانم افشار به همراه دو نگهبان شركت سراسيمه وارد دفتر شدن...و بعد من و مسعود رو كه به شدت با هم درگير شده بوديم از هم جدا كردن!

مسعود با فرياد گفت:سياوش تو عقلت رو از دست دادي...داري با آبروي خودت بازي ميكني...چرا نگذاشتي سهيلا شرش رو كم كنه؟...

. خفه شو مسعود...دهنت رو ببند...دارم با آبروي خودم بازي ميكنم خوب چرا تو ناراحتي؟...

به اشاره ي من دو نگهبان شركت دستهاي مسعود رو رها كردن و مسعود در ضمني كه سعي داشت لباسش رو مرتب كنه گفت:سياوش اومدم فقط خبري رو بهت بدهم...اونم اينه كه ديشب من حال مساعدي نداشتم مادر سهيلا هم از شانس مزخرف من توي اون شرايط با موبايلم تماس گرفت...به قول خودش دلنگران دخترش شده بود و چون سهيلا تماسي باهاش نگرفته بوده و اونم به سهيلا دسترسي نداشته...

به مسعود اشاره كردم فعلا حرفش رو ادامه نده و بعد از خانم افشار و دو نگهبان خواستم اتاق رو ترك كنن...

نگهبانها و خانم افشار با ترديد و نگراني در حاليكه به من و مسعود نگاه ميكردن اتاق رو ترك و درب اتاق رو هم بستن.

دوباره به مسعود نگاه كردم و با عصبانيت گفتم:خوب...حالا بگو...ديشب چه غلطي كردي؟...به قول خودت توي عالم م*س*تي چي به مادر بدبخت سهيلا گفتي؟

مسعود يك دستش رو لاي موهاش كرد و بعد سيگاري آتش زد و گفت:خودمم نميدونم چه زري زدم...فقط اين رو ميدونم اونقدر خراب كاري كردم كه امروز از صبح تا الان سيصد بار به موبايلم زنگ زده...ولي جواب ندادم...الان رفتم خونه ديدم چندين بار هم به خونه ام زنگ زده و هر بارم كلي گريه كرده و پيغام گذاشته...از حرفها و پيغامهايي كه گذاشته بود فهميدم از همه چي باخبر شده...همه و همه هم ناشي از حرفهايي بوده كه من در عالم بد م*س*تي بهش ديشب گفتم...

وقتي مسعود حرفش به اينجا رسيد حس كردم تمام بدنم داغ شد...روي صندلي نشستم و سرم رو بين دستهام گرفتم و گفتم:خدا لعنتت كنه مسعود...





39

مسعود روي يكي از مبلهاي كنار اتاق نشست.

نگاهش كردم...نميدونستم چي بايد بهش بگم!

مادرسهيلا از ماجرا باخبر شده بود و اين درست برخلاف اوني بود كه سهيلا مي خواست!


romangram.com | @romangram_com