#پرستار_مادرم_پارت_170
در حاليكه شماره ي موبايل و شركت و خونه رو روي ورقي يادداشت ميكردم خنديدم و گفتم:هيچ وقت فكر نميكردم روزي از شل*خ*تگي كسي اينقدر خوشحال بشم...
سهيلا اخم زيبايي به صورت آورد كه جذابيتش رو صد چندان كرد و گفت:من شل*خ*ته نيستم...توي اسباب كشي نميدونم اون ورق رو كجا گذاشتم...
دوباره خنديدم و گفتم:به هر حال من ميگم اين يه نوع شل*خ*تگي محسوب ميشه...و چقدر لذت داشت كه اين حواس پرتي و شل*خ*تگي باعث شد امروز صبح وقتي بيدار شدم بازم سهيلاي خودم رو توي خونه ام ديدم...
اميد كه حالا جلوي درب حياط ايستاده بود با اعتراضي كودكانه رو به من گفت:بابا...برو ديگه...
از سهيلا و اميد خداحافظي و به سمت شركت حركت كردم.
غروب وقتي كارم توي شركت تموم شد سامسونتم رو برداشتم و زمانيكه قصد خروج از اتاق رو كرده بودم درب اتاق باز شد و مسعود اومد داخل!
نگاه هر دوي ما براي لحظاتي به روي هم ثابت شد...در همون چند لحظه تا عمق نگاهش رو ميتونستم حدس بزنم...مسعود از نرفتن سهيلا به شيراز خبردار شده بود!
درب اتاق رو بست و بعد به سمت پنجره ي مشرف به خيابان رفت و كمي به چشم انداز دود گرفته ي تهران نگاه كرد و سپس صورتش رو به سمت من برگردوند و گفت:تو نگذاشتي بره شيراز...درسته؟
سامسونت رو روي ميز گذاشتم و به لبه ي ميز تكيه دادم و گفتم:آره...ببين مسعود بين من و سهيلا اتفاقي افتاده كه خودم بايد حلش كنم...تو گفتي مادر من به سهيلا اون حرفا رو زده قبول...اما سهيلا ميخواد با من ازدواج كنه...تو ميگي مادرش مخالفت ميكنه اينم باشه قبول...اما سهيلا خودش به من علاقه داره...من16سال از سهيلا بزرگترم و زندگي اولم موفق نبوده و الانم يه پسر8ساله دارم باشه اينم قبول دارم...اما خود سهيلا...
مسعود عصبي و با فرياد گفت:اه...زهرمارو اما اما اما...سياوش تو اصلا متوجه واقعيت اتفاقي كه بين تو وسهيلا افتاده هستي؟
. به تو مربوط نيست...
. سياوش اگه مادرش از مكه برگرده و از قضيه بو ببره ميدوني چه اتفاقاتي ممكنه بيفته؟
. خفه شو مسعود...گفتم به تو مربوط نيست...قرار هم نيست مادرش بويي از قضيه ببره...
. چه جالب...يعني ميخواي به ظاهر يه مرد مظلوم و شكسته خورده و در عين حال پاك و وارسته بري خواستگاريش...آره؟
. تو مشكلي داري اگه من اينطوري برم خواستگاريش؟
. بحث سر اينه كه اگه مادرش مخالفت كنه اون وقت ميخواي چي بگي؟...هان؟...ميخواي چي بهش بگي؟...بگي ببخشيد شما چه راضي باشي چه بناشي بنده قبلا دخل دخترت رو آوردم و به اندازه ي كافي شب تا صبح با دخترتون وقتم رو پر كردم حالا هم مجبوري رضايت بدهي اگرم ندهي كه خوب جهنم يه زن خيابوني به آمار زنهاي خيابوني تهران اضافه ميشه...
romangram.com | @romangram_com