#پرستار_مادرم_پارت_169
وقتي صبحانه ميخوردم سهيلا صندلي رو به روي من رو عقب كشيد و نشست و بعد از لحظاتي با صدايي آهسته گفت:سياوش صورت اميد چي شده؟...از خودش نپرسيدم ولي مطمئنم علت خوبي نميتونه داشته باشه!
نگاهي به سهيلا كردم كه باعث شد حرفش رو ادامه نده!
شايد هم بي اراده از يادآوري اينكه ديشب شهناز در لا به لاي صحبتهاش اشاره داشت اميد بيمار روانيه صورتم چنان به خشم نشسته بود كه باعث شد سهيلا لحظاتي سكوت كنه!
فنجان چاي رو روي ميز گذاشتم و از روي صندلي بلند شدم و گفتم:ديشب رفته بودن پارك...اونجا اين اتفاق افتاده...
سهيلا نگاه عميقي به من كرد و سپس از روي صندلي بلند شد و ظروف صبحانه رو از روي ميز جمع كرد...بار ديگه با صدايي آهسته گفت:سياوش...اگه عاشقت نبودم دركت نميكردم...اما حالا كه واقعا عاشقتم مي تونم به خوبي بفهمم كه عصبانيت تو در پاسخ به سوال من دليل خيلي محكمي ميتونه داشته باشه...اين كبودي كه روي پيشوني اميد هست نمي تونه در اثر يك سهل انگاري ساده توي پارك اتفاق افتاده باشه...من به خوبي مي تونم حدس بزنم چه اتفاقي براي اميد افتاده...ولي مشكل اينجاس كه تو هيچ وقت نخواستي يعني بهم اجازه ندادي حرفي بزنم...
سهيلا مشغول شستن ظروف صبحانه شده بود...
به طرفش رفتم و بازوش رو گرفتم و به سمت خودم نگهش داشتم وبا كلافگي گفتم:چي ميخواي بگي؟
سهيلا شير آب رو بست و به چشمهاي من خيره شد و گفت:هيچي...تا وقتي كه تو نخواي درست حقيقت رو بشنوي نمي تونم حرفي بزنم...فقط بدون كه من بي نهايت نگران اميدم...فقط همين...
. اميد نياز به نگراني كسي نداره...اون بچه اس و يه بچه ممكنه هر واكنشي داشته باشه و هزار و يك بچگي هم بكنه...اون به دل سوختن و نگراني كسي احتياج نداره...اون فقط محبت مادرانه ميخواد كه نميدونم چطوري اما تو داري اين محبت رو بهش ميكني...اون فقط كمبود محبت مادري داره...پس سيرابش كن...فقط همين...
. ولي سياوش اين كافي نيست...تو بايد...
دستم رو به آرومي روي لبهاي سهيلا گذاشتم و گفتم:بسه...اميد توي پارك اين اتفاق براش افتاده و اصلا هم ربطي نداره كه تو بخواي دوباره بگي اون رو ببرم پيش يه روانپزشك يا روانشناس...ببين سهيلا...اميد فقط توجه و مجبت مادرانه ميخواد...همين و بس.
سهيلا با حركت سر حرف من رو تاييد كرد و دوباره مشغول شستن باقي ظرفها شد.
از آشپزخانه كه خارج ميشدم به سهيلا گفتم تا نيم ساعت ديگه خودش و اميد حاضر باشن تا وقتي ميخوام برم شركت سر راهم اون دو تا رو هم به خونه ي سهيلا برسونم.
تقريبا يك ساعت بعد كه سهيلا و اميد رو جلوي درب آپارتمان سهيلا پياده كردم اميد از شدت شوق كودكانه روي پا بند نبود و دائم دست سهيلا رو كه در دست داشت مي كشيد و ميخواست هر چه زودتر همراه اون وارد خونه بشه!
در ضمني كه ماشين رو آماده ي حركت ميكردم به سهيلا گفتم اگه مشكلي پيش اومد يا كارم داشت سريع تماس بگيره خودم رو مي رسونم.
سهيلا لبخندي زد و گفت:واقعيتش سياوش من شماره تلفن خونه و موبايل و شركتت رو روي يه كاغذ نوشته بودم ولي گم كردم...الان هيچ شماره ايي از تو ندارم...امروز صبحم اگه شماره ات رو داشتم كه نمي اومدم خونه ات...تلفني بهت ميگفتم كه اميد رو بياري پيشم ولي خوب شماره ات رو گم كرده بودم...
romangram.com | @romangram_com