#پرستار_مادرم_پارت_168
يك ساعتي طول كشيد تا خودم هم به خواب برم...از ديدن صورت و پيشوني كبود اميد اعصابم خرابتر از اوني كه فكرش رو ميكردم شده بود!
از تصور اينكه مهشيد باعث آزار روحي اميد ميشه حالتي از بهت بهم دست داده بود...
مهشيد مادر واقعي اميد بود اما هيچ بويي از خصلتهاي مادرانه در خودش نداشت...
تظاهر به دوست داشتن اميد ميكرد اما حقيقت امر چيزي متفاوت تر از اصل رو به نمايش ميگذاشت!
از به ياد آوردن اينكه مهشيد با وقاحت تمام و انجام كارهايي كه در خور شخصيت هيچ مادري نيست اينطوري در ذهن اميد تاثير منفي گذاشته بود من رو كلافه ميكرد...اما در نهايت به اين نتيجه رسيدم كه وقتي مهشيد براي هميشه از ايران بره و ديگه هيچ وقت سر راه اميد سبز نشه مسلما" بچه ي من وضعيتش تغيير خواهد كرد...من آرامش اميد رو در حذف حضور مهشيد از زندگيش ميدونستم و به اين امر ايمان داشتم...
از شنيدن اينكه اشخاصي اميد رو عصبي و به نوعي بيمار رواني تلقي ميكردن تمام وجودم به خشم تبديل ميشد...
اميد مريض نيست...سني نداره كه كسي بتونه اسم بيمار رواني و عصبي روي اون بگذاره...فقط يادآوري خاطراتش اونهم با ديدن برخي چيزها يا حتي ديدن خود مهشيد هست كه باعث بهم ريختگي لحظه ايي در اون ميشه...اين نمي تونه دليل محكمي براي بيمار دونستن اميد باشه!
صبح ساعت8نشده بود كه با زنگ ساعت بيدار شدم...وقتي ديدم اميد كنارم نيست از روي تخت بلند و از اتاق خارج شدم.
اميد توي هال روي يكي از راحتيها نشسته بود و در حال ديدن يك كارتون بود كه از سيستم پخش ميشد!
با ديدن من لبخند كودكانه ي قشنگي به لب آورد و با صدايي بلند گفت:سهيلا جون...بابا بيدار شد...
با تعجب به اميد نگاه كردم و بعد صداي سهيلا رو كه حالا از آشپزخانه خارج شده بود شنيدم كه گفت:كم كم ميخواستم بيام بيدارت كنم...
حضور سهيلا در اون وقت صبح توي خونه ام با توجه به اتفاقات روز گذشته برام باور كردني نبود!!!
به همراه سهيلا وارد آشپزخانه شدم و گفتم:تو كي اومدي؟!!!...مگه نگفتي نمي توني ديگه بياي تا وقتي كه مامانت از مكه برگرده؟
سهيلا در حيني كه فنجان چاي من رو روي ميز ميگذاشت گفت:آره...هنوزم همين رو ميگم...ديشب تا صبح خوابم نبرد...ولي صبح ساعت7اومدم جلوي درب خونه يك تك زنگ كوتاه زدم چون فكر ميكردم بايد بيدار باشي...اومده بودم بهت بگم اميد رو از خونه ي فاميلتون كه آوردي يه وقت توي اين خونه تنها نگذاريش يا با خودت اين طرف اون طرف نكشوني ببريش...اومده بودم بگم كه بياريش خونه ي من...تا وقتي كار داري و شركت هستي خودم مراقبشم...بعد ديدم بلافاصله درب حياط باز شد!...نمي خواستم بيام داخل خواستم دوباره زنگ بزنم كه اميد از درب هال دويد بيرون...بعدشم كه خوب معلومه...اومدم داخل ديدم خوابي...صبحانه ي اميد رو آماده كردم منتظر شدم بيدار بشي بعد كه ميخواي بري شركت منم اميد رو ببرم خونه ي خودم...
تمام مدتي كه سهيلا حرف ميزد با تمام وجودم از حضورش و صداش و رفتارش همه و همه لذت ميبردم...خدايا من با اين درياي محبت چيكار ميتونستم بكنم؟...سهيلا نسبت به اميد درست احساس و محبت مادرانه ايي از خودش بروز ميداد كه مهشيد هيچ وقت چنين كششي رو به فرزندش نداشته!
توي همون آشپزخانه آبي به صورتم زدم و با دستمال تميزي كه سهيلا بهم داد صورتم رو خشك كردم وكمي صبحانه خوردم...با اينكه از حضور سهيلا بي نهايت خوشحال شده بودم اما ميل و اشتهايي به صبحانه نداشتم كه دليلش مي توسنت خستگي جسمي و فكري و بيخوابيم از شب گذشته باشه.
romangram.com | @romangram_com