#پرستار_مادرم_پارت_167

نفس عميق و بلندي از روي كلافگي كشيدم و گفتم:شهناز خانم ميشه لطف كني و ماجرا رو كامل بگي ببينم چي شده؟

شهناز بشقاب كوچكي رو برداشت و چند ميوه در اون گذاشت و به طرف من گرفت و گفت:بله...چشم.

بشقاب رو با بي حوصلگي از دست شهناز گرفتم و كناري گذاشتم درهمين موقع دخترعموي مادرم با سيني چاي از آشپزخانه خارج شد به محض اينكه خواست به من تعارف كنه گفتم:واقعيتش اينه من الان نه چايي ميخورم نه ميوه...اونقدر از بعدازظهر تا الان درگير بودم كه حتي شامم نخوردم و در حال حاضر هم هيچ اشتهايي به چيزي ندارم...فقط خواهشا بگين ببينم توي پارك چه اتفاقي افتاده...

دخترعموي مامان بدون اينكه حرفي بزنه سيني چاي رو روي ميز گذاشت و نشست و شهناز گفت:توي پارك من اميد و سعيد پسرم رو بردم براي اينكه يكي از بازيها رو سوار بشن...صف شلوغ بود و براي اينكه نوبتشون بشه كمي معطل شدن منم كه كمرم درد ميكنه و تازه عمل كردم وقتي بچه ها سوار وسيله شدن ديگه كنار فنسها منتظر نشدم و برگشتم پيش مامان و بقيه كه روي چمنها حصير انداخته و نشسته بودن اما دورادور چشمم به اون وسيله ي بازي بود و مراقب بچه ها بودم وقتي تايم بازي تموم شد و وسيله از حركت ايستاد با تكون دادن دستم براي سعيد و اميد بهشون علامت دادم كه برگردن پيش ما...سعيد خيلي زود اومد ديدم اميد همراهش نيست!!!...گفتم سعيد پس اميد كو؟گفت مامان اميد داره با اميد حرف ميزنه...تا خواستم از جا بلند بشم برم دنبال اميد بگردم ديدم اميد داره فرياد ميزنه و به طرف جايي كه ما نشستيم ميدوه...خيلي گريه ميكرد و جيغ ميكشيد اصلا" آروم و قرار نداشت هرچي سعي ميكرديم آرومش كنيم بدتر ميشد بعد يكدفعه شروع كرد صدمه زدن به خودش...!!!

وقتي صحبت شهناز به اينجا رسيد چشمهام از تعجب گشاد شده بود و گفتم:يعني چي؟...به خودش صدمه ميزد؟!!!

دختر عموي مامان با چهره ايي ناراحت در حاليكه به اميد چشم دوخته بود گفت:سياوش جان ناراحت نشي...ولي من فكر ميكنم حتما بايد اميد رو پيش يه روانپزشك ببري...اين بچه خيلي...

به ميون حرف او رفتم و گفتم:اميد نه مريضه نه مشكل رواني داره...مشكل مربوط ميشه به اون مهشيد بي همه چيزه كه با اعصاب اين بچه تا حد جنون بازي كرده حالا هم به بهونه اي مختلف سر راه اين بچه سبز ميشه...

شهناز گفت:آقا سياوش عصبي نشو...هر چي شما ميگي درست ولي اميد يه پسر8ساله اس هر قدرم كه به قول شما عصبي و مريض نباشه و مقصر مادرش باشه نبايد اينقدر ديدن مادرش روي اعصابش اثر بگذاره كه سر خودش رو به در و ديوار بكوبه...باور كنيد ما اصلا" نمي تونستيم اين بچه رو وقتي ميله ها رو گرفته بود وسرش رو به ميله ها مي كوبيد كنترل كنيم!!!...با چنان شدتي سرش رو ميكوبيد به نرده هاي كنار پارك كه به خدا من از ترس داشتم سكته ميكردم و هر لحظه منتظر بودم مغزش بريزه بيرون...نميدوني با چه مكافاتي تونستيم دستاش رو از نرده ها جدا كنيم!!!

به صورت مظلوم و معصوم اميد كه خواب بود نگاه كردم و گفتم:مهشيد نيومد اين بچه رو آروم كنه؟

دخترعموي مادرم گفت:ولله ما اصلا"مهشيد رو نديديم...!!! گويا فقط خود اميد و لحظه ايي هم سعيد اون رو ديدن و بعدش چند كلمه ايي با اميد حرف زده...حالا چي به اين بچه گفته كه اينجوري اين طفل معصوم ريخته بهم خدا ميدونه؟...به خدا من شرمنده ام بچه رو از شما به امانت گرفتم ولي به امام حسين اگه ميدونستم اين اتفاق براش ميفته يك ثانيه هم تنهاش نميذاشتم...

گفتم:اين حرفا چيه...شما مقصر نيستي اتفاقيه كه افتاده...بازم خدا رو شكر كه شما اونجا بودين...

شهناز فنجان چايي رو همراه قندان جلوي من گذاشت و گفت:ولي آقا سياوش شما رو به خدا اميد رو پيش دكتر...

به ميون حرف شهناز رفتم و گفتم: ميشه خواهش كنم اينقدر اين حرف رو تكرار نكنيد؟

شهناز و مادرش ديگه سكوت كردن...

بعد خوردن چايي كه از روي بي ميلي بود از اونها تشكر كردم و اميد كه هنوز خواب بود رو در آ*غ*و*ش گرفتم و با كمك شهناز اون رو روي صندلي عقب ماشين خوابوندم و پتويي رويش انداختم و بعد خداحافظي و تشكر مجدد از دخترعموي مادرم سوار ماشين شدم و به خونه برگشتم.

ساعت نزديك چهارونيم صبح بود كه به خونه رسيدم واميد رو روي تخت كنار خودم خوابوندم.


romangram.com | @romangram_com