#پرستار_مادرم_پارت_166
دختر او كه اسمش شهناز بود سعي داشت آرامشش رو حفظ كنه و گفت:آقا سياوش...احمدلله اميد دو ساعتي هست كه تقريبا آروم شده...الانم خوابه...خوب كردين تشريف آوردين...بفرمايين بريم داخل...
رو كردم به دختر عموي مادرم و گفتم:مهشيد رو توي پارك ديده...درسته؟
دختر عموي مادرم با سر حرف من رو تاييد كرد و بعد به همراه دخترش من رو به داخل خونه بردن.
اميد توي هال بالشت و پتوي گذاشته بودن و خوابيده بود...
روي زمين در حاليكه به پايه هاي مبلي تكيه ميدادم نشستم و به اميد نگاه كردم در همين لحظه متوجه ي كبودي شديدي كه روي پيشوني اون بود شدم!!!
خداي من اين كبودي از چي مي تونست باشه؟!!!...يعني توي پارك زمين خورده بوده يا از وسيله ايي پرت شده بوده؟!!!
با تعجب به دختر عموي مادرم نگاه كردم...اونم وقتي متوجه نگاه متعجب من شد به بهانه ي آوردن چاي به آشپزخانه رفت!!!
نگاهم رو از او به شهناز امتداد دادم و گفتم:چرا پيشوني اميد اينجوري شده؟!!!...خورده زمين يا از وسيله ايي افتاده؟!!!
شهناز كه خودش صاحب پسري همسن و سال اميد بود با نگراني و كمي تاسف نگاهي به اميد انداخت و گفت:ولله واقعيتش هيچكدوم...
با لبخندي تصنعي گفتم:هيچكدوم؟!!!...مگه ميشه؟!!!
. آقا سياوش اگه بگم اميد خودش با خودش اين كارو كرده باور ميكنيد؟
لبخند روي لبم بي اراده محو شد و گفتم:ببخشيد منظورتون رو نمي فهمم!!!...يعني چي خودش اين كار رو كرده؟!!!
شهناز نگاه دوباره ايي به اميد انداخت و گفت:اميد خيلي عصبيه...خيلي زياد...اصلا" براي بچه ايي در اين سن و سال قابل درك نمي تونه باشه كه در حين عصبانيت به خودش صدمه بزنه...اما اون واقعا" امشب توي پارك با ديدن مادرش كه گويا همراه يك آقاي ديگه بوده عصبي شد...خيلي هم شديد...به خدا هنوزم من و مامان از رفتاري كه اين بچه از خودش بروز داد توي شوك هستيم...
38
romangram.com | @romangram_com