#پرستار_مادرم_پارت_165
اما چقدر بي اراده و سستي از خودم نشون داده بودم و با يك اشتباه ورق سرنوشت رو بار ديگه براي خودم گنگ و نامفهوم كرده و در اين شرايط دست نياز به سوي خدا بلند كرده بودم!
احساس تنهايي و پوچي به اعصابم فشار مي آورد...
چرا من بايد اينقدر تنها باشم؟...تاوان كدوم گ*ن*ا*هم رو داشتم پس ميدادم...نميدونم...!!!
از روي پله ها بلند شدم و كليدم رو از جيبم بيرون آوردم و درب رو باز كردم... به محض ورودم به هال متوجه چراغ پيغامگير تلفن شدم كه خاموش و روشن ميشد...ضمن باز كردن گره كراوات و دكمه هاي پيراهنم كليد پخش صوت پيغامها رو هم زدم.
روي يكي از راحتيهاي هال نشستم و سرم رو به پشت راحتي تيكه دادم.
اولين پيغام يك تلفن اشتباه بود...دومين پيام از طرف خانم افشار بود كه جلسه ي فردا رو بهم يادآوري كرده بود...سومين پيام كه مي خواست شروع بشه از روي راحتي بلند شدم و پيراهن و كراواتم رو روي يكي از راحتي ها گذاشتم...ميخواستم به دستشويي رفته و آبي به صورتم بزنم كه صداي پيغام سوم بلند شد:الو؟...سياوش جان؟...واقعيتش هر چي گوشي همراهت رو گرفتم در دسترس نبودي...خواستم بگم ما همگي داريم ميريم پارك اميدم داريم ميبريم...اگه يه وقت شب اومدي خواستي بياي ما نبوديم بدون ما رفتيم بيرون و دير به منزل برميگرديم...
فهميدم تلفن از طرف دختر عموي مامان بوده...
شروع به شستن دست و صورتم كردم و در همون حال هنوز به صداي پيغامها هم گوش ميكردم...دو پيغام ديگه پخش شد كه از طرف دوستان حيطه ي كاريم بود...وقتي صورتم رو با حوله خشك ميكردم پيغام ديگه ايي از طرف دخترعموي مامان پخش شد كه صداش بي نهايت ناراحت و نگران بود!!!
پيغام حاوي اين خبر بود كه اونها در پارك متوجه ميشن اميد به شدت عصبي شده...واضح نگفته بود حال اميد چطور بود فقط اشاره ايي داشت كه مهشيد رو در پارك ديده و اميد حسابي اعصابش بهم ريخته و در پايان از من خواسته بود هر وقت به خونه برگشتم حتما برم منزل اونها!!!!!!
سريع حوله رو به گوشه ايي پرت كردم و لباس پوشيدم و از منزل خارج شدم.
ساعت از 2:30گذشته بود كه جلوي درب منزل اونها رسيدم...ماشين رو پارك كردم و پياده شدم...چراغهاي منزلشون در اون وقت شب همه روشن بود!
به علت سكوت حاكم در اون ساعت شب صداي توقف ماشين من به وضوح براي ساكنين منزل قابل شنيدن بود به همين خاطر وقتي از ماشين پياده شدم متوجه شدم كه كسي از اعضاي منزل پرده ي پنجره رو كنار زد و با ديدن من گويا به ديگران گفت...چرا كه بلافاصله درب حياط از طريق اف.اف باز شد!
به داخل حياط رفتم...در همين موقع درب ساختمان باز شد و دختر عموي مامان به همراه دختر بزرگش از ساختمان خارج و به طرف من اومدن.
از ديدن چهره ي مضطرب و نگران اونها فهميدم كه بايد اتفاق جدي افتاده باشه...بلافاصله بعد از سلام و احوالپرسي كوتاهي گفتم:اميد حالش چطوره؟...همين كه پيغامتون رو توي تلفن شنيدم اومدم...الان كجاس؟
romangram.com | @romangram_com