#پرستار_مادرم_پارت_164

به سهيلا اشاره كردم و گفتم:گوشي رو جواب بده...بهش بگو شيرازي...

. اگه زنگ زده باشه فرودگاه و از تاخير پرواز خبردار باشه چي؟

به ساعتم نگاه كردم و ديدم با حساب من و تاخير اعلام شده ي فرودگاه حدود يك ساعت ديگه پرواز بايد انجام بشه...براي همين از سهيلا خواستم قضيه تاخير پرواز رو به مسعود بگه و اشاره كنه كه تا45دقيقه ديگه پرواز انجام ميشه!

سهيلا هم بعد ازسلام و عليك كوتاهي با مسعود و جواب دادن به سوالهايي كه از اون ميكرد و جوابش تنها با يك بله و نه خلاصه ميشد حرفي رو كه زده بودم به مسعود گفت و سپس خداحافظي كرد و ارتباط قطع شد.

سهيلا وقتي تلفن رو قطع كرد با آرامش به من گفت كه مسعود متوجه ي حقيقت نشده بوده و خيالش از اين بابت راحت شد.

بار ديگه از سهيلا خداحافظي كردم و بعد از اينكه او به داخل حياط رفت و درب رو بست ماشين رو روشن و به سمت خونه حركت كردم.

وقتي رسيدم خونه و ماشين رو به داخل حياط بردم درب حياط رو بستم...سكوت حاكم در محيط براي لحظاتي چنان من رو در خودش غرق كرد كه تصور ميكردم از دنيا دور شدم!

همه جا ساكت بود...حتي نسيمي هم نمي وزيد تا برگ درختها رو تكوني بده!!!

انگار زمان متوقف شده بود!

به ساعتم نگاه كردم دقايقي از يك نيمه شب گذشته بود!

روي پله هاي منتهي به درب هال نشستم...ديدن دوچرخه ي اميد در كنار حياط و توپ بازي قرمز رنگش من رو به ياد شيطنتهاي شيرينش انداخت...

چقدر اميد با سن كمي كه گذرونده بود ميتونست بيش از اين شادي در زندگي خودش داشته باشه...اما صد افسوس كه مهشيد تمام آرامش زندگي رو به خاطر ه*و*سبازي خودش به آتش كشيده بود...زندگي من و تنها فرزندمون رو به تباهي برده بود و بعد در اقيانوسي از خاطرات تلخ و تند بادي از عواقب اون رها كرده و رفته بود!!!

آيا واقعا ايراد از من بوده كه نتونستم كانون زندگيم رو گرم نگه دارم؟

كجا كم گذاشته بودم؟

هر چي بيشتر فكر ميكردم كمتر به نتيجه مي رسيدم...

و بعد...حضور سهيلا...دختري كه در اوج ناباوري خودم با رفتار و اخلاقش تونست من رو عاشق خودش كنه...


romangram.com | @romangram_com