#پرستار_مادرم_پارت_163
لبخند با محبتي به لب آورد و گفت:نه...
دلم ميخواست بگه آره تا به اين بهانه دوباره ببرمش خونه ي خودم...
دست خودم نبود واقعا عاشقش شده بودم اما شرايط حكم ديگه ايي رو در اون لحظات ايجاب كرده بود كه ملزم به رعايت اون بوديم!
سهيلا از ماشين پياده شد و بعد درب عقب رو باز كرد و چمدانش رو كه روي صندلي عقب قرار داشت برداشت و با صدايي گرفته و غمگين خداحافظي كرد.
تا با ماشين خيابان رو دور بزنم سهيلا جلوي درب حياط آپارتمان به انتظار رفتن من ايستاده بود.
وقتي دور زدم جلوي درب آپارتمان توقف كوتاهي كردم و يك بار ديگه از سهيلا خواستم كه اگر هر ساعتي از شب مشكلي براش پيش اومد سريع با من تماس بگيره...
در پاسخ ضمن نگاه پر محبتي كه بهم داشت خواست نگرانش نباشم...
به محض اينكه ماشين رو در دنده قرار دادم تا حركت كنم موبايل سهيلا كه مسعود همون روز براش خريده بود به صدا در اومد!
ماشين رو از دنده خارج و خاموش كردم و منتظر شدم تا سهيلا به تماس تلفنش پاسخ بده.
سهيلا نگاهي به گوشي كرد و بعد با صدايي نگران گفت:مسعود پشت خطه!!!
. خوب باشه...جوابش رو بده...
. ميترسم اگه بفهمه برگشتم خونه بياد اينجا سر و صدا كنه...
كمي فكر كردم و بلافاصله گفتم:لزومي نداره بهش بگي تهراني...مگه اون ميدونست شيراز پيش كي ميخواي بري؟
. نه...فقط بهش گفته بودم ميرم خونه ي يكي از دوستام توي شيراز...
. خوب الانم براي اينكه شك نكنه تلفنش رو جواب بده بهش بگو شيرازي...اينجوري حداقل از شر اين يكي تا مدتي خلاصيم...تو كه تلفن زدي خونه اش گوشي رو من برداشته بودم و تو متوجه نشدي چون صداي منو نداشتي اما من صدات رو مي شنيدم...اينجوري فهميدم سهيلا خانوم من كجاس...ولي مسعود متوجه نشد فكر كرد تو گوشي رو روي من بعد كلي داد و بيداد قطع كردي...
در حين صحبت من و سهيلا تماس مسعود يكبار قطع شد و بعد از مدت كوتاهي دوباره تماس گرفت و صداي زنگ گوشي بار ديگه به گوش رسيد!
romangram.com | @romangram_com