#پرستار_مادرم_پارت_162
وقتي به ما رسيد بعد عذرخواهي مختصر و كوتاهي كه از سهيلا كرد من رو چند قدمي از سهيلا دور نمود و به آرومي پرسيد:مشكل حل شد؟
لبخند كمرنگي به لب آوردم و گفتم:مشكلات من تمومي نداره...يكي حل بشه صد تا ديگه مثل آوار ميريزه روي سرم.
دوستم كه بچه با خدا و مومني بود لبخند زد و دستي روي شونه ام گذاشت و گفت:مهندس توكلت به خدا باشه...خدا هيچ وقت بنده اش رو به حال خودشون رها نميكنه...برو به امان خدا...اگه بازم كاري داشتي در خدمتم.
تشكر كردم و به همراه سهيلا از سالن و سپس محوطه ي فرودگاه خارج شدم.
تمام طول مسير يك كلمه با سهيلا صحبت نكردم...يعني نمي خواستم حرفي بزنم...دلم ميخواست امشب هم مثل شبهاي گذشته اون رو در كنار خودم داشتم...بهم دلگرمي و اميد ميداد و باعث ميشد با حضورش مشكلات رو از ياد ببرم ولي ميدونستم تا مدتي اين مسئله ممكن نيست!
چند باري در طول مسير به آرومي صدايم كرد اما وقتي پاسخي ندادم فهميد در اون شرايط سكوت بيشتر كمكم ميكنه!
جلوي درب خونه اش كه رسيدم ماشين رو نگه داشتم و نگاهش كردم...
چهره ي نگران و غمزده اش از بيخبري نسبت به آينده ايي كه پيش رو داشتيم كاملا نمايان بود.
به آرومي دستم كه هنوز روي دنده ماشين بي حركت مونده بود رو لمس كرد و گفت:سياوش به خدا دوستت دارم...حتي يه لحظه هم دلم نميخواد تنها بگذارمت ولي...
دستش كه بي نهايت ظريف و درست مثل مجسمه هاي چيني و مرمرين بود رو در دست گرفتم و گفتم:ولي چي؟...اگه مخالفت كنه واقعا تصميم تو چيه؟...سهيلا؟...نكنه به خاطر مخالفت مادرت من رو توي بدبختي و از همه مهمتر عذاب وجدان بلايي كه سرت آوردم تنها بگذاري؟...سهيلا قول دادم با تمام وجودم خوشبختت كنم ولي به جون اميدم لحظه ايي نشده از عمق شرم واقعه راحت شده باشم...به جون خودت كه برام خيلي عزيزه حتي يه لحظه هم نمي تونم تصور كنم به بهانه هاي اينچنيني بخواي از زندگيم بيرون بري...متوجه ميشي چي ميگم؟
لبخند زيبايي به لبهاي خوش تركيبش نشوند و گفت:سياوش مرد زندگي من فقط تويي...
. سهيلا سر حرفت هستي؟...حتي اگه مادرت مخالفت كنه؟...ببين من حق ميدم مادرت از من ايراد بگيره...شوخي نيست...مردي با شرايط من از دختري مثل تو بخواد كه همسرش بشه...طبيعيه مادرت مخالفت كنه...حق داره...ولي در نهايت بايد حقيقت رو بهش بگيم...مگه نه؟
. نه...نه سياوش...نميخوام از اين قضيه كه بين خودمون اتفاق افتاده بويي ببره...ميتونم تصور كنم واكنشش چيه...مامان بعد از بلايي كه از طرف پدرم ديده نسبت به مردهاي پولدار و ابرازعلاقه ي اونها به دخترها حساسيت پيدا كرده...همشون رودروغگو و ه*و*سباز ميدونه...ميخوام باور كنه كه بيشتر از اونچه كه تو من رو خواسته باشي اين خود منم كه عاشقت شدم...شايد اينطوري بهتر بتونم رضايتش رو بگيرم...ولي اصلا"نميخوام از اتفاقي كه بين ما افتاده بويي ببره...
سرم رو به علامت تاييد حرفهاي سهيلا تكون دادم و در همون لحظه به اين فكر ميكردم كه اگر به قول مسعود وقتي مادر سهيلا از حقيقت ماجرا مطلع بشه واقعا" چه عكس العملي ميتونه داشته باشه؟!!!...يعني ممكنه با آبروي شغلي و اجتماعي من بازي كنه؟...اگر اين اتفاق بيفته اون وقت چيكار بايد بكنم؟!!!
واي خداي من چرا تا كوچكترين راه حلي جلوي پام ميگذاري هزار چاه و چاله سر اين راهم به چشمم مياري كه شيريني راه حل رو از يادم ببري؟!!!
رو كردم به سهيلا و گفتم:شب تنهايي توي خونه نمي ترسي؟
romangram.com | @romangram_com