#پرستار_مادرم_پارت_161
37
مادر سهيلا حق داشت...هر واكنشي هم نشون ميداد اجتناب ناپذير بود...اما اين در چه شرايطي بود؟
سهيلا از ازدواج با من ناراضي نبود...اما ميدونستم در شرايط عادي من گزينه ي مناسبي براي سهيلا نبودم!
پس مادرش حق داشت هر نوع واكنشي از خودش بروز بده...اما...
براي لحظاتي احساس كردم اگه روزي خودم پدر دختري با شرايط سهيلا ميشدم و اين اتفاقات براي دخترم پيش اومده بود مسلما مردي كه اينجوري ميخواست در زندگي دخترم نقش پيدا كنه رو زنده نميگذاشتم!!!...پس من چه توقعي ميتونستم از مادر سهيلا داشته باشم؟!!
اون زن حق داشت هر برخوردي با من داشته باشه...هر برخوردي...بايد خودم رو براي مواجه با خيلي از چيزها آماده ميكردم...واي خدايا ببين يك اشتباه تا به قعر كدوم چاه ميخواد من رو به تباهي بكشونه...خديا گفته بودي غياث الم*س*تغيثين هستي...واقعا" هستي؟!!
در حاليكه روي صندلي نشسته بودم سرم رو به ديوار تكيه دادم و چشمهام رو بستم...كلافه و نااميد از هر چي كه در اطرافم ميگذشت بودم...بعد اونهمه گرفتاري و بدبختي حالا با دستهاي خودم هم براي خودم بدبختي به بار آورده بودم...در عشقم نسبت به سهيلا هيچ شكي نداشتم...مطمئن بودم لحظات گم شده و درك نشده ي زندگيم رو با وجود سهيلا همه و همه رو بي كم و كاست ميتونم به دست بيارم...اما به چه قيمتي؟...نميتونستم از واكنش مادرش در اين خصوص چيزي در ذهنم بسازم...
از روي صندلي بلند شدم و رو به سهيلا گفتم:بلند شو بريم...
نگاه پر التماسش رو به من دوخت و گفت:سياوش...من نميتونم بيام خونه ي...
كلافه و عصبي گفتم:ميدونم...منم نخواستم ببرمت خونه ي خودم...بلند شو ببرمت خونه ي خودتون...مثل اينكه فعلا چاره ايي نداريم...بايد صبر كنم تا مادرت برگرده...
سهيلا در حاليكه هنوز نگاهش به من بود از روي صندلي بلند شد و چمدان كوچك لباسش رو كه هنوز تحويل قسمت بار فرودگاه نداده بود از كنار ديوار برداشت و گفت:باشه...بريم...راستي اميد الان كجاس؟!
سرم رو تكون دادم و گفتم:اونم بدتر از باباش آواره اس...ميخواي كجا باشه؟...خونه ي دختر عموي مامانم...خنده داره...بچه ي 8ساله ي من توي شرايطي داره زندگي ميكنه كه در اوج رفاه مادي ميشه فقيرترين كودك در زمينه ي معنوي هم حسابش كرد...خدايا ديگه دارم به بودنت شك ميكنم!...سر هر طرف رو ميگيرم يه طرف ديگه از دستم در ميره...
سهيلا نگاهش به روي من ثابت بود و حرفي نزد و فقط در حاليكه چمدان در دستش بود به انتظار من ايستاد...
جلو رفتم و چمدان رو از دستش گرفتم و درب اتاق رو باز كردم و با هم خارج شديم.
چند قدمي كه از اتاق دور شديم دوستم رو ديدم كه در انتهاي سالن در حال گفتگو با مرد ديگه ايي بود...دستي براش تكون دادم كه باعث شد حرفش رو با ديگري به سرعت تموم كنه و به طرف من و سهيلا بياد.
romangram.com | @romangram_com