#پرستار_مادرم_پارت_160

براي لحظاتي سكوت توي اتاق حكمفرما شد و بعد دوباره سهيلا ادامه داد:مسعود وقتي اين حرف رو زد تو فكر كردي من همون لحظه باور كردم؟...نه...به خدا باور نميكردم...ولي وقتي خودش شماره ي بيمارستان و اتاق خانم صيفي رو گرفت اون وقت بود كه باور كردم...

به صورتش خيره شدم و منتظر بودم تا حرفش رو ادامه بده...

به آرومي بازوش رو رها كردم...نمي تونستم باور كنم كه سهيلا واقعا اين حرف رو از مامان شنيده باشه!

گفتم:خوب؟!!!

. سياوش...خانم صيفي پاي تلفن به خود من گفت كه اگه به موندنم توي خونه ي تو با اين شرايط ادامه بدهم يه دختر ه*ر*زه هستم كه...

و دوباره به گريه افتاد.

باورم نميشد مامان با اين صراحت به شخصيت سهيلا توهين كرده باشه...اون در بدترين شرايط سعي كرده بود به مهشيد كه لايق هيچ چيز نبوده توهيني نكنه حالا چطور ميتونستم باور كنم كه به سهيلا اين حرف رو زده باشه و ازش خواسته باشه خونه ي من و من رو ترك كنه؟!!!

با ناباروي و صدايي كه گويا از اعماق وجودم خارج ميشد و ديگه قدرتي برام باقي نمونده بود گفتم:امكان نداره...!

. چرا سياوش باور كن...خانم صيفي گفت حق ندارم پا توي خونه ي تو بگذارم واگه بمونم معنيش اينه كه به تمام حدسيات خان صيفي چهره ي واقعيت بخشيدم...سياوش من اون چيزي كه توي ذهن خانم صيفي هست نيستم...من فقط...

. بسه ديگه...ديگه كافيه...

از سهيلا فاصله گرفتم و روي يكي از صندليهاي كنار اتاق نشستم...احساس ميكردم مغزم از كار افتاده...براي لحظاتي دلم ميخواست دست از تمام تعهداتم مي كشيدم و فقط با سهيلا باقي ميموندم...

خم شدم و سرم رو در بين دو دستم كه از آرنج به پاهام تكيه داشتن گرفتم...به آرومي گفتم:باشه...فعلا نيا خونه ي من تا عقدت كنم...فقط منتظر ميشيم تا مادرت از مكه برگرده...تو هم حق نداري از تهران بري جاي ديگه نه شيراز نه جاي ديگه...ميري خونه ي خودت...مادرت كه برگشت بعد از عقد ديگه حرفي نيست...

سهيلا كنار من روي صندلي نشسته بود و به آهستگي دستش رو به بازوي من كشيد و گفت:اما به اين سادگي هم نيست سياوش...واقعيتش رو بخواي مامان منم به شدت مخالفت كرده...

از حالت خميده خارج شدم و به پشت صندلي تكيه دادم و گفتم:مادرت نميتونه مخالفت كنه...خودتم ميدوني كه چرا نمي تونه...من و تو الان هيچ فرقي با زن و شوهرهاي ديگه نداريم...بهش اينو گفتي؟

. نه...جراتش رو ندارم...ميدونم قيامت به پا ميكنه...




romangram.com | @romangram_com