#پرستار_مادرم_پارت_159
بازويش رو گرفتم و با جديت گفتم:به من نگاه كن...منو نگاه كن...اشتباه كردي؟...چه اشتباهي؟...سهيلا من و تو ديگه در شرايطي نيستيم كه اين حرفها رو بخواي بزني...من همين الانشم تو رو زن خودم ميدونم...خودت ميدوني منظورم چيه...چي باعث شده بگي اشتباه كردي؟...كدوم اشتباه؟
سهيلا هنوز به من نگاه نميكرد و فقط اشكهاش بود كه پشت سر هم از چشمهاي زيباش سرازير ميشدن...گفت:من عاشقت شدم...آره دوستت دارم...يه اتفاقي هم بين ما افتاد...ولي خوب حالا كه ميبينم به چشم يه دختر ه*ر*زه و خيابوني كه با نقشه وارد زندگيت شده دارن بهم نگاه ميكنن هيچي ازم باقي نمي مونه...سياوش...درسته وضع مالي خوبي ندارم و نداشتم...درسته هيچ وقت پدر و برادري بالاي سرم نبوده...ولي به همون صاحب قرآن كه عشقت رو توي دلم انداخته قسم كه هيچ وقت به طمع وضع ماليت نبوده كه عاشقت شدم...
از شنيدن اين حرفها عصبي شده بودم من صداقت سهيلا رو باور داشتم...
در حاليكه بازوي سهيلا رو هنوز در دست داشتم تكوني بهش دادم و گفتم:اين حرفها رو به من نگو...به من نگاه كن ببينم...
سهيلا هنوز از نگاه كردن به من خودداري ميكرد...
فرياد زدم:بهت ميگم به من نگاه كن.
سهيلا به آرومي صورت خيس از اشكش رو به سمت من برگردوند.
با عصبانيت فرياد زدم:تو خودت رو زن ميدوني يا نه؟
گريه ي سهيلا شدت گرفته بود...سعي كرد با دست صورتش رو بپوشونه كه اين بار هر دو بازوش رو گرفتم و باز هم با عصبانيت و حالتي حاكي از فرياد كه واقعا به اراده ي خودم نبود گفتم:زن من هستي يا نه؟
با حركت سر حرف من رو تاييد كرد...از شدت گريه نمي تونست صحبت كنه!
گفتم:اين مزخرفاتي كه الان گفتي رو من گفتم؟...آره؟...من گفتم؟
سهيلا با گريه گفت:نه...مسعودگفت خانم صيفي...
. مسعود غلط كرده...از همه ي اينها گذشته تو عشق و علاقه ات رو به خاطر حرف يكي ديگه كه هنوزم بهت ثابت نشده رو به همين راحتي زير پا ميگذاري...من رو له ميكني خوردم ميكني به هيچ ميشماري ميخواي بري شيراز كه چي رو ثابت كني؟...كه اينكه به قول خودت ه*ر*زه و خيابوني نيستي؟...سهيلا من داغونم...خودت ميدوني زندگي چه بلايي سر من آورده...يعني اونقدر ارزش ندارم كه حتي دو كلمه در اين مورد با خود منم حرف ميزدي بعد ولم ميكردي؟...سهيلا تو تنهايي من رو توي مشكلاتم ديدي...چرا به خاطر حرف مزخرف مسعود كه خودت ميدوني دردش چيه يكدفعه همه چي يادت رفته؟...هان؟...
. سياوش داد نكش...تو رو خدا فرياد نزن...
. فرياد نكشم؟...تو مسعود و مامان هر كدوم به نوعي دارين خوردم ميكنين ديگه...اما اين وسط به كدوم گ*ن*ا*ه معلوم نيست!!!...مامان ميگه با تو رابطه ي نامشروع داشتم و از تو سواستفاده كردم...مسعود ميگه نامرد و بي شرفم...تو ميگي نميخواي عقدت كنم تا مامانت بياد...مي بيني؟...سهيلا اونها خوردم كنن دردش برام زياد سخت نيست ولي تو چرا؟...تو ديگه چرا؟...تو چرا حرف نگفته ي ديگران رو باور ميكني و اينجوري ولم كردي داري ميري؟...سهيلا مادر من اين حرف رو نزده ولي تو اونقدر ارزش برات نداشتم كه حتي يه سوال از من بكني...اون پيرزن بدبخت از غصه كاري كه من با تو كردم سكته كرده افتاده گوشه بيمارستان و ناراحت از اينه كه چرا عقدت نميكنم بعد چطور ممكنه بياد بگه تو با نقشه وارد زندگي من شدي؟!!...آخه كدوم عقل سليمي اين رو باور ميكنه؟!!!...چرا يه لحظه نخواستي فكر كني شايد مسعود داره دروغ ميگه؟
سهيلا گفت:سياوش...خواهش ميكنم...بگذار منم حرف بزنم...
romangram.com | @romangram_com