#پرستار_مادرم_پارت_158
از ساختمان خارج و سوار ماشين كه شدم بلافاصله با دوستم كه در حراست فرودگاه بود تماس گرفتم...روزهاي كاريش رو ميدونستم و مطمئن بودم اون شب هم در فرودگاه هست...بعد از چند بوق گوشي تلفنش رو پاسخ داد...بعد از سلام وعليك كوتاهي خيلي سريع اسم و فاميل سهيلا رو بهش دادم و گفتم بگه در سالن پچ كنن و بخوان اين شخص به دفتر اطلاعات فرودگاه مراجعه كنه ولي هيچ حرفي بهش زده نشه و اسم منم نبرن جلوش تا من برسم اونجا!
دوستم كه از اين حركت من بي نهايت تعجب كرده بود گفت:مهندس؟!!!...اتفاقي افتاده؟!!!...اين خانم كيه؟...خلافي چيزي كرده؟
در حاليكه عصبي شده بودم در حين رانندگي كه سعي داشتم با سرعت به سمت فرودگاه حركت كنم با حالتي تند و فرياد گونه گفتم:فقط كاري كه گفتم رو بكن...ديگه اينهمه سوال جوابم چرا ميكني؟...نخير اين خانم خلافي نكرده فقط من بايد حتما ببينمش...
كسي كه پشت خط بود فهميد ديگه جاي هيچ پرسشي نيست!
سابقه نداشت تحت هيچ شرايطي من با اون اينطوري صحبت كرده باشم...! پسر بامعرفتي بود هميشه اگه توي پروازهاي من چه داخلي چه خارجي هر مشكلي پيش مي اومد بلافاصله با نفوذ بالايي كه در سطح فرودگاه داشت به كارم رسيدگي كرده بود اما حالا مطمئن بودم با رفتاري كه از من ديده و شناخت قبلي كه از من داره اين برخورد براش عجيب و باور نكردنيه...بنابراين سعي كردم كمي به اعصابم مسلط بشم و با صدايي آروم تر گفتم:نوكرتم...منو ببخش...يه مشكل خانوادگيه...فقط زحمت بكش بگو صداش كنن بياد اطلاعات...من همين الان دارم ميام فرودگاه...
اون هم ديگه هيچ سوالي نكرد و اطمينان داد كه همين الان اين كارو ميكنه.
حدود نيم ساعت بعد وارد فرودگاه مهرآباد شدم...به علت ترافيك در مدخل ورودي فرودگاه نميشد با ماشينم تا جلوي ساختمانهاي اصلي برم براي همين بدون كسب اجازه سريع ماشين رو به سمت پاركينگ كاركنان فرودگاه بردم و از اونجايي كه در ورود به پاركينگ هيچ مكث و تعللي هم نداشتم و به سرعت واردشده و پارك كرده بودم مسئول نگهباني پاركينگ گمان كرد بايد يكي از كاركنان فرودگاه باشم...خيلي جدي و قاطع بعد پارك ماشين از اون پياده شدم و بدون دادن هيچ توضيح و حرفي به نگهباني درست مثل ساير كاركنان فرودگاه از پاركينگ خارج و به سمت ساختمانهاي اصلي راه افتادم!
بعد از طي مسيري وقتي وارد سالن شدم دوستم كه در همون نزديكي منتظر من ايستاده بود به محض ديدنم بلافاصله به طرفم اومد و بعد از سلام و احوالپرسي گفت كه سهيلا در اتاق خود اوست و به انتظار نشسته...چون هيچ توضيحي براي سهيلا نداشته كه دليل احضارش رو به اطلاعات بگه از وقتي سهيلا اومده بوده اون رو در اتاق تنها گذاشته و خودش به انتظار من در سالن ايستاده بوده!
تشكر كردم و با راهنمايي اون به سمت اتاقش رفتم...خودش ديگه به داخل اتاق نيومد و به بهانه ي انجام كاري من رو جلوي درب اتاق تنها گذاشت و رفت.
درب اتاق رو باز كردم و داخل شدم.
سهيلا روي صندلي نشسته بود...به محض ورود من نگاهش رو از سمت پنجره ي كنارش به سمت من برگردوند...با ديدن من لحظاتي متعجبانه نگاهم كرد و بعد به آهستگي از روي صندلي بلند شد و گفت:سياوش؟!!!
درب اتاق رو بستم و به پشت درب تكيه دادم...براي لحظاتي نگاهش كردم.
حالا مي فهميدم عشق يعني چي...من واقعا عاشق سهيلا شده بودم...با تمام گرفتاريهام با تمام مشكلاتم كه لحظه ايي رهام نكرده بودن اما درك اين حس در درون قلبم غوغايي به پا كرده بود كه براي خودمم باورش مشكل بود!!!
سهيلا با بغضي در گلو نشسته نگاه كرد و گفت:تو از كجا فهميدي من اينجام؟!!...براي چي اومدي؟!!..به مسعود گفته بودم بهت نگه...
به طرفش رفتم و مقابلش ايستادم و گفتم:بلند شدي لباسات رو جمع كردي با مسعود از خونه ي من رفتي كه چي بشه؟!!...ميخواي چي رو ثابت كني سهيلا؟...بدبختي من بيشتر از اين بايد ثابت بشه كه اينجوري دنبالت بگردم؟!!!...اونقدر ارزش ندارم كه حتي بفهمم براي چي به چه بهانه ايي به خاطر كي يكدفعه داري ولم ميكني ميري؟...مگه نگفته بودي تحت هر شرايطي دركم ميكني دوستم داري ميخواي كنارم باشي؟...اين بود؟
به صورت قشنگ و جذابش نگاه ميكردم...اشكهاش يكي بعد از ديگري از چشمش بيرون ريخت..صورتش رو برگردوند و به سمت پنجره نگاه كرد و گفت:سياوش برو...شايد اشتباه كردم...
romangram.com | @romangram_com