#پرستار_مادرم_پارت_157

36

يقه ي مسعود رو رها و به گوشي تلفن نگاه كردم...شماره ايي كه روي نمايشگر تلفن نشون داده ميشد مربوط به يك شماره ي تلفن موبايل اعتباري بود!

گوشي رو برداشتم و گفتم:الو...سهيلا؟

. الو...الو...؟

. الو سهيلا سلام...كجايي تو؟

. الو مسعود...مسعود صدات نمياد...نميدونم تو صداي منو ميشنوي يا نه؟...پروازتهران شيراز سه ساعت تاخير داره...خواستم بهت بگم من هنوز توي فرودگاهم...الو؟

فهميدم سهيلا صداي من رو نداره و از اينكه فهميده بودم حالا كجاست كمي خيالم راحت شده بود اما نمي خواستم مسعود متوجه بشه...بنابراين با علم بر اينكه ميدونستم سهيلا صداي من رو نميشنوه گفتم:براي چي از خونه رفتي؟

سهيلا كه اصلا" متوجه ي حرفهاي من نميشد در ادامه ي صحبتش گفت:الو؟...مسعود؟...اينجا خوب آنتن نميده...شنيدي چي گفتم؟...من مجبورم تا سه ساعت ديگه توي فرودگاه باشم...الو؟

و بعد تماس قطع شد...ولي من وانمود كردم كه هنوز با سهيلا در حال صحبت هستم و گفتم:اما سهيلا ما كه با هم صحبت كرده بوديم...قرار اين نبود...باشه...باشه...خيلي خوب...

و بعد رو كردم به مسعود و با حالتي عصبي و ساختگي گفتم:قطع كرد!!!

مسعود كه گمان كرده بود سهيلا حرف آخرش رو به من زده نيشخندي زد و گفت:بهت كه گفته بودم...حالا چي ميگي؟...ديدي نخواست باهات حرف بزنه...برو سياوش...برو...ديگه تو خوابت سهيلا رو ببيني...دستت به سهيلا نميرسه...رفت...

در حاليكه كاملا ميدونستم سهيلا در اون لحظه كجاست وانمود كردم بي اطلاعم و گفتم:مسعود يعني واقعا نميخواي بگي سهيلا الان كجاس؟

مسعود به سمت آشپزخانه رفت...درب يكي از كابينتهاي انتهايي رو باز كرد و شيشه م*ش*ر*و*ب ديگه ايي رو بيرون كشيد و گفت:نه...خودش خواسته بهت نگم...حالا هم از خونه ام برو بيرون...باور كن سياوش به معني واقعي حالم داره ديگه از ريختت بهم ميخوره...

گوشي تلفن رو به عمد طوري سرجاش قرار دادم كه تماس اشغال بمونه تا اگه احتمالا سهيلا بار ديگه تماس گرفت شماره ي منزل اشغال باشه...ولي حواسم بود كه جوري تلفن رو قرار ندهم كه مسعود متوجه ي اين موضوع بشه...سپس گفتم:باشه مسعود...مرده شور تو و رفاقتت رو ببرن...بهم ميرسيم...

ديگه معطل نكردم و به سرعت از منزل مسعود خارج شدم و درب هال رو به شدت بهم كوبيدم اما از درون خوشحال بودم كه بعد رفتن من مطمئنا"مسعود بار ديگه مشغول خوردن م*ش*ر*و*ب خواهد شد و بعدشم طبق عادتي كه داشت به خوابي عميق مي رفت...از تلفن منزلش خيالم راحت بود چون خودم اشغال قرارش داده بودم و سهيلا نمي تونست با منزل تماس بگيره اما نگران گوشي همراه مسعود بودم!...اگه به گوشي همراهش زنگ ميزد چي؟!!!

قبل از هر اتفاقي بايد عجله ميكردم...بايد با سرعت به فرودگاه مهرآباد سالن پروازهاي داخلي مي رفتم...مطمئن بودم حالا مي تونم سهيلا رو ببينم...قبل از اينكه واقعا بره...


romangram.com | @romangram_com