#پرستار_مادرم_پارت_156
لبخند رضايتي در چهره ي افسر مربوطه نقش بست و بعد رو كرد به افسر دوم كه در فاصله ي كمي از ما ايستاده بود و كاملا" متوجه ي حركت من شده بود گفت:خوب...بريم...آقايون مشكلشون حل شده...يه دعواي دوستانه بوده كه خدا رو شكر به خير گذشته...اميدوارم ديگه سر و صداشون براي ساكنين اين ساختمان دردسر ايجاد نكنه...
تا جلوي درب هال همراهيشون كردم و بعد با اونها دست دادم و خداحافظي كردم و درب هال رو بستم.
صداي اونها رو دقايقي از پشت درب شنيدم كه از همسايه ها مي خواستن به منازلشون برگردن!!!
مسعود وقتي از دستشويي خارج شد با حوله سر و صورت خيس از آبش رو خشك كرد و با تمسخر نگاهي به من كرد و گفت:چقدر پياده شدي؟
. خفه شو...
. گند من رو اينجوري پوشوندي...گند خودت رو چطوري ميخواي بپوشوني جناب مهندس صيفي؟
بار ديگه عصبي شدم و يقه ي مسعود رو گرفتم و گفتم:مسعود اينقدر با اعصاب من بازي نكن...فقط بگو سهيلا كجاس؟
. سهيلا؟...يا همون دختر خيابوني كه مادرت گفته؟
. مامان اين حرفو نزده...ميدونم تو از خودت اين حرفو به سهيلا گفتي...تو ميدونستي چي بگي كه اونو از خونه بكشوني بيرون...مگه نه؟
. برو سياوش...برو...گفتم كه مادرشم مخالفه...خودشم كه...
. مسعود فقط بگو كجاس؟
صداي تلفن منزل مسعود بلند شد...مسعود نگاهي به صفحه ي نمايش شماره كه روي ميز كنار ما بود انداخت و گفت:گوشي رو بردار...سهيلا پشت خطه...ببين حاضره تو رو ببينه يا نه؟
romangram.com | @romangram_com