#پرستار_مادرم_پارت_155

هر دو پليس وارد منزل شدن و از ورود بقيه به داخل جلوگيري كرده و درب رو بستن.

وضعيت بهم ريخته ي هال كاملا از درگيري چند دقيقه پيش بين من و مسعود خبر ميداد...

يكي از افسرها رو كرد به من و گفت:صاحب خونه شما هستي؟

مسعود در جواب گفت:نخير...بنده صاحب خونه ام.

افسرها كه با شك و كنجكاوي به جاي جاي خونه نگاه ميكردند هر دو به طرف مسعود برگشتند...يكي از اونها با ترديد گفت:خوب مثل اينكه درگيري و گردگيري شديدي با هم داشتين...

من گفتم:يه درگيري دوستانه بود...

مسعود خنده ايي مسخره آميز كرد و اين ناشي از م*ش*ر*و*بي كه خورده بود داشت و گفت:درگيري دوستانه كه يه ذره هم چاشني ناموسي قاطيش شده بود...

هر دو افسر به هم نگاه كردند و سپس با دقت رفتار مسعود رو زير نظر گرفتند.

يكي از افسرها چند قدمي به مسعود نزديك شد...!

ميدونستم اگه بيشتر از اين به مسعود نزديك بشه حتما بوي م*ش*ر*و*ب رو متوجه خواهد شد...اما درست در همين لحظه مسعود به خاطر آب و آب ليمويي كه چند دقيقه پيش خورده بود حالش بد شد و به دستشويي رفت و درب رو بست!

افسري كه به سمت مسعود رفته بود حالا به طرف من برگشت و با نگاهي دقيق كه روي من داشت با صدايي آروم گفت:اين آقا م*ش*ر*و*ب خورده درسته؟

ميدونستم انكار اين موضوع وضع رو خراب ميكنه چرا كه وضعيت مسعود كاملا مشخص بود كه وضعيت چندان عادي نداره...

ميدونستم در اين مواقع ميشه حتي پليس رو به گونه ايي راضي نگه داشت!

مبلغي تراول چك از جيبم بيرون آوردم و به سمت افسر مربوطه رفتم و گفتم:جناب سروان...دعوا سر همين بود كه متوجه شدين...

جوري صحبت كردم كه متوجه بشه من چيزي نخوردم و بعد وقتي دستش رو به عنوان موافقت در سكوت در دستم گرفتم تروالها رو در كف دستش گذاشتم و گفتم:شيريني چشم پوشي شما و همكارتونم محفوظه...باور كنيد يه بحث دوستانه بوده...

ميدونستم اگر مسعود رو به اين جرم ببرن از همه نظر براش بد ميشه...!!!ميخواستم به هر قيمتي شده شر واقعه رو از سرش دور كرده باشم!


romangram.com | @romangram_com