#پرستار_مادرم_پارت_154
با دستهام دو طرف سرم رو گرفتم و سعي كردم به شقيقه هام فشار بيارم بلكه از دردي كه در مغزم احساس ميكردم اندكي كم كنم...در همون حال گفتم:دارين خوردم ميكنين...ولي چرا؟...ميخواين صبر كنم تا مادرش برگرده...باشه...صبر ميكنم تا مادرش بياد...
مسعود دوباره نيشخند كنايه آميزي به لب آورد و گفت:آره...جالب ميشه...اتفاقا وقتي مادرش برگرده قضيه خيلي سينمايي خواهد شد...مطمئنا"وقتي مادرش برگرده و از اصل موضوع با خبر بشه اولين كاري كه بكنه شكايت از دست توئه...آقاي سياوش صيفي...مهندس تراز اول مملكت...به جرم ت*ج*ا*و*ز به دختر22ساله...تيتر درشت روزنامه ها ميشه...كي باور ميكرد مهندس صيفي اينجوري سرزبونها بيفته؟...سياوش بدبختي كه براي فرار از بدنامي و سرزبونها نيفتادن روي گند زنش سرپوش گذاشت...حالا خودش...
و بعد خنده ي بلند ي سر داد...
از شنيدن صداي خنده اش احساس كردم تمام اعصابم بهم ريخته...به سمت مسعود حمله ور شدم و با اينكه مسعود م*ش*ر*و*ب خورده بود اما درگيري شديدي بين ما شروع شد!
لحظه ايي به خودمون اومديم كه صداي همهمه و ضرباتي كه به درب هال ميخورد حكايت از اين داشت همسايه ها متوجه زد و خورد در واحد مسعود شدن و با خبر كردن پليس حالا پشت درب تجمع كرده بودند!
صداي برخي رو به وضوح ميشنيدم كه در حال صحبت با پليس بودند...
من و مسعود كه هر دو در وضعيت مناسبي نبوديم به هم نگاه كرديم.
مسعود من رو به عقب هل داد و خواست به سمت درب هال بره كه يكباره به خاطر آوردم اون م*ش*ر*و*ب خورده و بوي دهنش كاملا اين رو نشون ميده و اگه پاي پليس به همراه همسايه ها به داخل خونه كشيده بشه وضع خيلي خرابتر خواهد شد...!
به سمت مسعود رفتم و با حركتي سريع بازويش رو گرفتم و گفتم:من ميرم جلوي درب...تو م*ش*ر*و*ب خوردي آشغال...
حالا ديگه از حضور پليس در پشت درب اطمينان داشتم چون با زدن ضربه هايي به درب هال و فشار زنگ ميخواستن كه هر چه سريعتر درب رو باز كنيم!!!
مشخص بود در اين دقايق نسبتا"طولاني كه من و مسعود درگير بوديم همسايه ها در خبر كردن پليس معطل نكرده بودن!!!
با عجله به آشپزخانه رفتم و شيشه ي محتوي م*ش*ر*و*ب مسعود رو در محفظه ي خروج زباله ي ساختمان انداختم و به سرعت مقداري آب و به همراه آب ليمو در ليواني ريختم و به دست مسعود دادم...اون هم به سرعت ليوان رو سركشيد و سپس در كنار راهروي منتهي به درب هال ايستاد.
لباسم رو كمي مرتب كردم و به سمت درب هال رفتم...وقتي درب رو باز كردم جمعيتي حدود هفت تا هشت نفري رو ديدم كه جلوي درب تجمع كرده بودن و با كنجكاوي سعي داشتند به داخل خونه سرك بكشند!!!
دو پليس كه جلوي درب بودن با ديدن سر و وضع من اولين سوالي كه كردند اين بود:داخل اين واحد چه خبره؟!!!
درب رو باز كردم تا راه براي ورود پليسها باز بشه و شكشون كمتر...
لبخند زوركي زدم و گفتم:يه درگيري كوچيك بود...ببخشيد مثل اينكه همسايه هاي وظيفه شناس اين ساختمون رو به زحمت انداختيم كه مزاحم شما شدن؟
romangram.com | @romangram_com