#پرستار_مادرم_پارت_153

مسعود با حركتي تند و سريع دستهاي من رو از يقه ي پيراهنش جدا كرد و در حاليكه حالا اين اون بود كه يقه ي پيراهن من رو گرفته بود به شدت من رو به ديوار كوبيد و با فرياد گفت:خفه شو سياوش...اون روزي كه بهت گفتم بي غيرت ته دلم از گفتن اين حرف ناراحت بود...دائم به خودم ميگفتم چرا جلوي دهنم رو نگرفتم و به سياوشي كه هيچ وقت در هيچ شرايطي بي ناموسي نكرده اين حرف رو زدم...ولي حالا بهت ميگم كه نامردتر و كثيف تر از تو سراغ ندارم...خانم صيفي وقتي برام گفت چه اتفاقي بين تو و سهيلا افتاده اولش فكر كردم پيرزن بيچاره داره از مريضي هذيون ميگه...

با فشار دستهام مسعود رو به عقب هل دادم و گفتم:بروگمشو مسعود...اتفاقي كه بين من و سهيلا افتاده به من و اون مربوط ميشه...مادرمن حق دخالت توي زندگي من رو نداره...يه مشت اراجيف تحويل تو داده تو هم كه خر وامونده اومدي دست سهيلا رو گرفتي و از خونه ي من برديش در حاليكه من و سهيلا حرفامون رو بهم زده بوديم...منتظر برگشتن مادرشم...يعني خودش اين طور خواست وگرنه الانم عقدش كرده بودم...وقتي مادرش برگرده سهيلا رو عقدش ميكنم...اون وقت ببينم مامان و تو چي دارين بگين...

مسعود خنده ايي از روي عصبانيت كرد و سپس با مشت به ديوار كوبيد و بار ديگه به سمت من برگشت و گفت:ديگه خوابشو ببيني...ديگه دستت به سايه ي سهيلا هم نميرسه...مگه توي خواب ببيني سهيلا برگرده خونه ات...

به طرف مسعود رفتم و بار ديگه يقه ي پيراهنش رو گرفتم و گفتم:چرا مزخرف ميگي؟...كجا برديش؟...سهيلا الان كجاس؟

مسعود نيشخندي زد و گفت:بهت كه گفتم ديگه خوابشو ببيني...خودشم ديگه نميخواد برگرده به خونه ي تو...

دستهام از يقه ي مسعود شل شد و به طرفينم افتاد و گفتم:چي؟!!!...خودشم نميخواد برگرده!!!...چرا؟!!!

مسعود با فشار دستش من رو از خودش دور كرد و رفت روي راحتي نشست و سيگار ديگه ايي آتش زد و گفت:چون مادرش هم مخالفه...

. ولي اين مسخره اس...سهيلا نميتونه به خاطر مخالفت مادرش اين تصميم رو گرفته باشه...يعني ديگه در شرايطي نيست كه مخالفت كسي تاثيري روي تصميم من و اون داشته باشه...

مسعود دود غليظي رو از دهانش بيرون فرستاد و نگاه كوتاهي به من كرد و تكيه اش رو به راحتي داد و يك پايش رو روي پاي ديگرش انداخت و گفت:چرا؟...فكر كردي با بلايي كه سرش آوردي ديگه به هر چي كه تو تمايل داشه باشي بايد تسليم بشه؟...نه...سياوش...وقتي بهش گفتم اگه قراره به اين وضع ادامه بده جز بدنامي هيچي براش نداره و مادر تو هم اون رو به چشم يه دختر ف*ا*ح*شه ي خيابوني داره نگاه ميكنه و راضي نيست كه عروسش بشه نظرش تغيير كرد...ميدوني اون تازه فهميد كه تو چه بلايي به سرش آوردي...آره جناب سياوش خان...اين بلايي هست كه تو سرش آوردي...سهيلا اگه از اين به بعد هر بلاي ديگه هم سرش بياد تو مقصري...

. مسعود تو م*س*تي داري چرند ميگي...امكان نداره مادر من اين حرف رو در مورد سهيلا زده باشه...دارم بهت ميگم من سهيلا رو عقدش ميكنم...ميخوام همسرم بشه حاليت ميشه چي ميگم يا باز ميخواي حرفهاي چرند خودت رو تكرار كني؟...اصلا سهيلا چرا با خود من حرف نزده؟...مادر من نمي تونه براي من تصميم بگيره...مادر اونم نمي تونه در اين شرايط مخالفت كنه...

مسعود از روي راحتي بلند شد و به آشپزخانه رفت.

ديدم كه يك گيلاس م*ش*ر*و*ب براي خودش ريخت و يك نفس اون رو سركشيد...دوباره به هال برگشت و گفت:سهيلا نمي تونه هم با مادرش بجنگه هم با مادر تو كه توي خونه ي تو زندگي ميكنه...سياوش مادرت از من خواست سهيلا رو ببرم...منم اين كارو كردم ولي وقتي حرفهاي مادرت رو به سهيلا گفتم ميدوني چه حالي شد؟...دختره كم مونده بود پس بيفته...اما بايد ميدونست...از اولشم اشتباه كردم فرستادمش خونه ي تو...اون ميدونه كه تو مادرت رو به خاطر اون دور نميندازي اين يه چيز مشخصيه...مادرت به تو احتياج داره و اين در حاليه كه سهيلا رو حتي با توجه به اينكه گ*ن*ا*ه از تو بوده نميتونه بپذيره...ميدوني چرا؟...چون ادامه ي كار كثيفتون باعث شده ذهن مادرت اينطوري تغيير كنه كه سهيلا با نقشه وارد زندگيت شده و از ابتدا هم يه دختر خيابوني بوده...ميتوني بفهمي وقتي خانم صيفي با اون عصبانيتش اين حرفها رو به من زد چه حالي بهم دست داده بود؟...اگه اون لحظه جلوي دستم بودي به خدا خفه ات كرده بودم...اون روز كه گفتم تو گند زدي به رفاقت و غيرت و شرف و دوستيمون شايد ايمان به حرفم نداشتم...ولي حالا قضيه فرق كرده...تو واقعا آدم كثيفي هستي...سياوش من توي عمرم با زنها و دخترهاي زيادي رابطه داشتم اما هيچكدوم با زور نبوده...همه يا خودشون تمايل داشتن يا كلا شغلشون اين بود...ولي تو...تويي كه هميشه دم از غيرت و ناموس و شرف ميزدي...

فرياد كشيدم:خفه شو مسعود...بسه ديگه...من بايد سهيلا رو ببينم...بايد با خودش حرف بزنم...به تو و مادرش و مادرمم هيچ كاري ندارم...حرف من فقط با خود سهيلاست و بس.

. گفتم كه...خودشم نميخواد ديگه با تو حرفي بزنه...قبول كن ازش سواستفاده كردي...تو كه نميتوني مادرت و ذهنيت خرابش رو به خاطر سهيلا ناديده بگيري...ميتوني؟...مطمئنا"نميتوني...اونم نمي تونه برگرده توي خونه ي تو چون تحمل نگاههاي كسي كه به اون به چشم يه دختر فريبكار خيابوني داره نگاه ميكنه رو نداره...حالا ميبيني با بي شرفي چه بلايي به سرش آوردي؟

به ديوار تكيه دادم...هيچ وقت تا اين حد احساس درموندگي نكرده بودم...حس ميكردم تمام وجودم در حال نابوديه...با صدايي گرفته كه گويا از اعماق وجودم خارج ميشد گفتم:من بايد با خود سهيلا صحبت كنم...مسعود همتون دارين با اعصاب من بازي ميكنيد...تو...مادرم...

مسعود سيگارش رو در زيرسيگاري خاموش كرد و گفت:سياوش گفتم كه سهيلا خودشم نميخواد ديگه تو رو ببينه...


romangram.com | @romangram_com