#پرستار_مادرم_پارت_152
مسعود روي يكي از راحتي ها نشسته بود و به من نگاه نميكرد و در حاليكه سيگار ميكشيد دود غليظي فضاي هال رو پر كرده بود...با صدايي گرفته و عصبي گفت:اينجا نيست...دنبالش نگرد...
به مسعود نگاه كردم و گفتم:مسعود اين فيلمي كه درست كردي چيه؟...براي چي سهيلا رو بردي؟...مادرمن به تو بگه تو چرا حرفش رو گوش كردي؟...چي به سهيلا گفتي كه بدون هيچ حرف و اعتراضي لباسش رو جمع كرده و خونه ي منو ترك كرده؟...هان؟...الان كجاس؟!!!
مسعود نگاه خيره اش رو از فرش وسط هال گرفت و به من نگاه كرد و گفت:
35
طاقت دوريشو ديگه نداري...نه؟
لحن صحبت مسعود با كنايه بود...دلم نميخواست اينجوري زير فشار باشم.
با كلافگي يك دستم رو لاي موهام كردم و براي دقايقي به سقف هال چشم دوختم و سپس رو كردم به مسعود و گفتم:مسعود...من و سهيلا حرفامون رو با هم زديم...ميخوام عقدش كنم.
. جدي؟!!!...چه خوش غيرت...نميدونستم هنوز غيرتي هم برات مونده...
. بس كن مسعود...چرند نگو...
مسعود از روي راحتي كه نشسته بود بلند شد و به طرفم اومد.
بوي م*ش*ر*و*بي كه دقايقي قبل از ورود من خورده بود به مشامم رسيد و از استشمام تنفس مسعود كه صورتش رو نزديك صورتم آورده بود چهره ام در هم رفت!
مسعود نيشخندي زد و گفت:مدتها بود لب به م*ش*ر*و*ب نزده بودم...يادته چرا؟...چون تو هميشه مخالف بودي...ميگفتي سر منشا همه ي فسادها از همين م*ش*ر*و*ب شروع ميشه...ببينم اون شب كه سهيلا رو توي ب*غ*لت گرفتي نكنه تو هم م*ش*ر*و*ب خورده بودي؟
از شنيدن اين حرف ناخودآگاه اعصابم به شدت بهم ريخت و با مشت به صورت مسعود زدم كه باعث شد كمي تعادلش بهم بريزه و اگه دستش رو به مبلهاي توي هال نگرفته بود حتما به زمين مي افتاد...
دوباره به سمت مسعود رفتم و يقه ي پيراهنش رو گرفتم و گفتم:مسعود دهنت رو ببند و دست از چرندگويي بردار...من همين الانشم سهيلا رو ناموس خودم ميدونم...با همه ي دوستي و رفاقتي هم كه بين ما هست ولي حق نداري پات رو از گليمت درازتر كني...الانم اومدم دنبال سهيلا...
romangram.com | @romangram_com