#پرستار_مادرم_پارت_151

با عصبانيت از اتاق خارج شدم و به سمت درب خروجي بيمارستان حركت كردم...در همين لحظه پيامكي از مسعود برام فرستاده شد:شب بيا خونه ام...منتظرتم.

نگاهي به پيامك مسعود انداختم و شماره ي موبايلش رو گرفتم اما باز هم پاسخ نداد!

ديگه كاري توي شركت نداشتم براي همين م*س*تقيم به خونه رفتم.

فضاي خونه برام كشنده بود...سكوت خونه مثل يك بمباران عصبي بود كه روي مغزم انجام ميشد...به آشپزخانه رفتم و دوشاخه ي آرام پز رو از برق كشيدم و سپس به اتاق مامان رفتم...

حدسم درست بود!

سهيلا تمام لباسهاش رو جمع كرده بود!!!

دقايقي روي تخت مامان نشستم اما كلافه تر از اون بودم كه تا شب انتظار بكشم.

دوباره از خونه بيرون رفتم!

اول رفتم جلوي درب آپارتماني كه اين اواخر خودم به سهيلا و مادرش داده بودم...زنگ واحد اونها رو فشار دادم...ميدونستم بي فايده اس اما چند باري زنگ رو فشار دادم و بعد كه هيچ پاسخي داده نشد بار ديگه سوار ماشين شدم و به سمت خونه ي مسعود حركت كردم...اونجا هم وقتي رسيدم هر چي زنگ زدم پاسخي داده نشد!

مسعود گفته بود شب...تا شب دو سه ساعتي باقي بود...

خدايا اين دو سه ساعت رو بايد چيكار ميكردم؟

سهيلا چرا به اين راحتي حرف مسعود روگوش كرده و لباسهاش رو از خونه من جمع كرده و برده بود؟

تا شب بشه بارها و بارها بي هدف توي بزرگراههاي تهران رانندگي كردم...مسيرها رو چندين بار رفتم و اومدم...خدايا اين سردرگمي تا به كي؟...اين خدا خدا كردنهاي من...اين چرا چراهاي من به تو كي ميخواد تموم بشه؟

دقايقي از9شب گذشته بود كه دوباره به منزل مسعود برگشتم...چراغهاي واحدش روشن بود...معلوم بود كه اومده خونه...زنگ رو فشار دادم و بلافاصله درب باز شد!

وقتي وارد واحد مسعود شدم هيچ استقبالي از من نكرد...حتي درب هال رو باز گذاشته بود تا مجبور نباشه شخصا درب رو به روي من باز كنه!

وارد خونه شدم...در ابتدا با چشم اطراف رو در پي سهيلا جستجو كردم... توقع داشتم سهيلا اونجا باشه!


romangram.com | @romangram_com