#پرستار_مادرم_پارت_150

بعد از اينكه ملاقات كننده هاي مامان رفتند چند دقيقه ايي بيشتر پيش مامان موندم...

بعد از سكوتي طولاني در حاليكه اصلا به من نگاه نميكرد گفت:از مسعود خواستم سهيلا رو از خونه ببره بيرون...تا وقتي مادرش از سفر برگرده.

متعجب به مامان نگاه كردم و گفتم:شما مسعود رو كي ديدي؟!!!

. صبح اومد اينجا.

. صبح؟!!!

. آره...ميگفت تازه برگشته و م*س*تقيم از فرودگاه اومده بود اينجا.

. شما هم همون موقع كه ديديش همه چيزو بهش گفتي؟!!!

. آره...چيه حتما ميخواستي با نبودن من توي خونه و تنها موندنت با اون دختر بازم به...

. مامان!!!...مگه من بچه كوچولوام يا پسر نوجونم كه اين رفتارو كردي؟...اين بچه بازي چيه؟...براي چي به مسعود گفتي؟!!!

. سياوش برو از اتاقم بيرون...برو بيرون تا دوباره اعصابم رو بهم نريختي...برو

با عصبانيت از روي صندلي بلند شدم و گفتم:متاسفم كه شما ذره ايي به موقعيت من فكر نميكني و فقط در پي يكسري افكار پوچ مذهبي داري ميچرخي...مامان من كه به شما گفته بودم قصد سو استفاده از سهيلا رو ندارم...

. سواستفاده يعني چي؟...ارتباط نامشروع با اون دختر اگه اسمش سواستفاده نيست پس چيه؟...اگه خيلي راست ميگي خوب صبر كن تا مادرش برگرده...بايد صبر كني...چيه نكنه ديگه نميتوني؟

. مامان با من اينجوري حرف نزن...اميد رو چيكارش كنم؟...هان؟...مامان چرا اينقدر يكطرفه داري به قضيه نگاه ميكني؟

. خدا بزرگه.

. خدا بزرگه؟!!!...كو؟...پس چرا من نميبينم؟...همه اش مشكل...همه اش گره پشت گره...اين خداي بزرگ شما مثل اينكه فقط براي شما بزرگي كرده...

. خفه شو سياوش...برو بيرون...


romangram.com | @romangram_com