#پرستار_مادرم_پارت_149
روي زانو خم شدم و به صورت اميد نگاه كردم و گفتم:عمومسعود با سهيلا جون پيش مامان بزرگ نرفتن...
اميد بلافاصله بغض كرد و گفت:يعني عمومسعود به من دروغ گفت؟...دوباره سهيلا جون رو برد؟
به چشمهاي خيس از اشك اميد نگاه كردم و سرش رو در سينه ام گرفتم و گفتم:گريه نكن عزيزم...نه فكر نميكنم عمومسعود اين كارو كرده باشه...
براي لحظاتي از اينكه با كوته فكري حقيقت ماجرا رو به اميد گفته بودم به شدت از دست خودم عصبي شدم بنابراين گفتم:شايدم من اشتباه ميكنم...صبر كن يه بار ديگه با عمومسعود تماس بگيرم...اگه بيمارستان رفته بودن قول ميدهم همين الان ببرمت پيش مامان بزرگ بعدشم با سهيلا جون برگردي خونه...چطوره خوبه؟
اميد كمي از من فاصله گرفت و گفت:اگه سهيلا جون ديگه نخواد خونمون بياد چي؟...همه اش تقصير توئه...تو اذيتش كردي...ميدونم اذيتش كردي...سهيلا جون اگه دلش نميخواست بره ناراحت ميشد مثل اون دفعه كه گريه كرد ولي اصلا ايندفعه ناراحت نبود اصلا گريه نكرد...عمومسعود اصلا داد نكشيد سهيلا جون رو كتك هم نزد...پس معلومه تو اذيتش كردي اونم ديگه با عمومسعود رفت...
و بعد شروع كرد به گريه!
به طرفش رفتم و با اينكه در ابتدا خواست از من دور بشه اما در آ*غ*و*ش گرفتمش و گفتم:اميد جان من هيچ وقت سهيلا رو اذيت نكردم و نمي كنم...منم مثل تو كه دوستش داري اون رو دوست دارم...باور كن پسرم...من هيچ وقت اذيتش نميكنم...مطمئن باش عمومسعود اگرم سهيلا رو برده باشه خودشم برميگردونش...حالا گريه نكن...بهت قول ميدهم سهيلا جون برميگرده...
اميد به شدت گريه ميكرد و من واقعا نميدونستم مسعود چرا سهيلا رو از خونه بيرون برده!!!...شايدم تمام تصورات من غلط بوده...شايد اصلا مسئله ي مهمي نبوده و مسعود براي كار خاصي سهيلا رو از خونه خارج كرده...آره حتما هم همين طوره...سهيلا برميگرده...حتما هم برميگرده...خدايا...ديگه دارم ديوونه ميشم...
اون روز تا ساعت ملاقات كلي اميد با بهونه گيري و شيطنت اعصاب من رو بهم ريخته بود تا جاييكه اگر كمكهاي خانم افشار براي سرگرم كردن اميد نبود شايد كلافگي و بهم ريختگي اعصابم باعث ميشد برخورد تندي با اميد داشته باشم!
هر چي منتظر مسعود شدم به شركت نيومد!
با گوشي همراهش هم تماس ميگرفتم پاسخي نميداد!
به شركتش هم كه زنگ زدم گفتن اصلا به شركت نرفته!
نزديك ساعت ملاقات به همراه اميد رفتم بيمارستان...عده ايي از اقوام دور و نزديك كه از سكته ي مامان خبردار شده بودن بار ديگه به ملاقات اومده بودند و من مجبور بودم تا پايان ساعت ملاقات در بيمارستان باشم.
نگراني وضعيت مامان و برخورد سردش با من و از طرفي بي خبري از سهيلا و ندونستن دليل كاري كه مسعود كرده حسابي افكارم رو مشغول كرده بود!
دقايق پايان ملاقات دخترعموي مامان از من خواست كه اجازه بدهم اميد رو با خودش به منزلشون ببره چرا كه بچه ها و نوه هاش شب منزل او بودن و از اونجايي كه اميد با يكي از نوه هاي او ارتباط نسبتا" خوبي داشت خود اميد هم اصرار ميكرد كه همراه او بره.
دختر عموي مامان وقتي فهميد سهيلا هم در منزل نيست به اصرارش براي بردن اميد شدت بخشيد و منهم كه واقعا چاره ايي نداشتم بعد كلي سفارش لازم به اميد با رفتنش به منزل اونها موافقت كردم.
romangram.com | @romangram_com