#پرستار_مادرم_پارت_148
. سهيلا چي؟...اون چيزي بهت نگفت؟
. چرا گفت...گفت بهت بگم براي شام توي آرام پز مرغ گذاشته رسيدي خونه فقط زير برنج رو روشن كني تا بعد نيم ساعت...
با حركت دستم به اميد حالي كردم كه ديگه حرفش رو ادامه نده...
از پيغام سهيلا فهميدم شب براي شام خونه نيست!!!
يعني مسعود دوباره سهيلا رو به زور از خونه كشيده بيرون؟!!!...ولي اگه برخوردي بين اون و سهيلا صورت گرفته بود حتما اميد به من ميگفت...
دوباره شماره ي همراه مسعود رو گرفتم و بعد از چند بوق گوشي رو جواب داد:بگو سياوش...
صداش گرفته و عصبي بود!
براي اينكه اميد متوجه حرفهاي من و مسعود نشه از اتاق بيرون رفتم و وارد اتاق جلسه شدم و درب رو بستم و گفتم:مسعود؟...دوباره چه مرگت شده؟...سهيلا رو كجا برداشتي رفتي؟
مسعود مكثي كرد و گفت:الان پشت فرمونم نميتونم صحبت كنم...ميام پيشت...
صداي سهيلا رو شنيدم كه گفت:مسعود گوشي رو بده من باهاش حرف بزنم...
و بعد صداي مسعود رو شنيدم كه گفت:لازم نكرده...
سپس تماس قطع شد!
درب اتاق جلسه باز شد و اميد سرش رو از لاي درب به داخل آورد و گفت:پس چرا نمياي بريم پيش مامان بزرگ؟
برگشتم و به اميد نگاه كردم و گفتم:هنوز وقتش نشده...
عصبي و كلافه شده بودم...معني كار مسعود رو نمي فهميدم!
اميد به داخل اتاق اومد و گفت:ولي عمو مسعود و سهيلا جون رفتن اونجا...بيا بريم ديگه...
romangram.com | @romangram_com