#پرستار_مادرم_پارت_147
بلند شدم و از اتاق بيرون رفتم به اميد اينكه سهيلا هر كجا بوده حالا بايد در سالن باشه اما كسي در سالن نبود به جز چند نفر از كاركنان شركت كه در پي كارهاشون از اتاقي به اتاق ديگر در رفت و آمد بودن!
خانم افشار با ليوان شيركاكائو از اتاق ته سالن خارج شد.
به طرفش رفتم و ليوان رو از توي سيني برداشتم و گفتم:كسي نيومد بالا؟
او به اطراف سالن نگاهي انداخت و گفت:نه...فكر نميكنم...كسي نيست...يعني اين بچه تنهايي اومده؟!!!
. امكان نداره...مگه يه ذره راهه كه بتونه خودش بياد!!!
به سمت اتاقم برگشتم و داخل شدم...دوباره درب رو بستم و ليوان شيركاكائو رو روي ميز شيشه ايي وسط اتاق گذاشتم و رو به اميد گفتم:اميد با كي اومدي؟
. با عمو مسعود و سهيلا جون.
. خوب پس خودشون چرا با تو نيومدن بالا؟
. عمو مسعود اومد خونه به من گفت ميخواد سهيلا جون رو ببره ملاقات مامان بزرگ...گفتم منم ميام گفت بايد با بابات باشي تا اجازه بدهند مامان بزرگ رو ببيني...بعدش جلوي شركت من رو از ماشين پياده كرد تا بالاي پله ها هم يه ذره اومد ولي بعدش خودش ديگه نيومد تو رو ببينه گفت ديرش ميشه...الانم من اومدم تا با شما بريم مامان بزرگ رو ببينيم ديگه...
تا ساعت ملاقات عمومي چندين ساعت باقي بود!!!!
حضور مسعود در خونه ي من و بعد به بهانه ي ملاقات مامان با سهيلا و اميد از منزل خارج شدنش و رسوندن اميد به شركت همه و همه حكايت از مسئله ايي ديگه داشت!
از روي مبلي كه نشسته بودم بلند شدم و شماره ي موبايل مسعود رو گرفتم...هر چي منتظر شدم پاسخي نداد!
دوباره كلافه شده بودم...
خدايا مسعود كه با خودش كنار اومده بود...پس حالا دوباره اين حركتش يعني چي؟!!!
رو كردم به اميد و گفتم:عمو مسعود حرف ديگه ايي نزد؟
اميد كه در حال خوردن شيركاكائوش بود با ابرو اشاره كرد يعني نه...
romangram.com | @romangram_com