#پرستار_مادرم_پارت_146

بعد از ظهر روز دوم مسعود از سفر برگشت و به محض ورودش به ايران با من تماس گرفت.

وقتي حال مامان رو پرسيد بهش گفتم كه مامان دچار سكته قلبي شده و در بيمارستان(؟)بستري است...مسعود خيلي ناراحت شد و بعد كه تماس ما قطع شد به من نگفت كه از فرودگاه قصد داره كه م*س*تقيم به بيمارستان بره و مامان رو ببينه...!!!





34

دو ساعتي مشغول كارم شده بودم و رسيدگي به دارايي شركت و قرار دادهاي پيشنهادي باعث شد براي ساعتي از همه ي وقايع اخير دور باشم.

سرم روي ورقه هاي مربوط به قوانين و ضوابط بود و داشتم برخي از بندهاي اون رو نگاه ميكردم كه درب اتاقم باز شد و منشي شركت در حاليكه اميد در كنارش بود وارد اتاق شدند!!!

از حضور اميد در اون وقت روز توي شركت بي نهايت تعجب كردم!

خودكاري كه دستم بود رو روي ورقه ها گذاشتم و از روي صندلي بلند شدم و به طرف اميد كه چهره ايي اخم آلود و عصبي كودكانه اش در اين چند روز به روي من لحظه ايي او را رها نكرده بود رفتم و رو به خانم افشار كردم و گفتم:اميد با كي اومده؟!!!!

خانم افشار نگاهي به اميد كرد و بعد رو به من گفت:ولله نميدونم...بدو بدو از پله ها اومد بالا چيزي هم به من نگفت...يعني منم چيزي سوال نكردم...ولي اينطور كه معلومه كسي همراهش نيست شايدم احتمالا كسي كه آوردش هنوز بالا نيومده...

از خانم افشار تشكر كردم و به سمت درب سالن رفتم و از همانجا نگاهي به پايين پله ها انداختم...كسي در پله ها نبود!!!

دوباره به اتاقم برگشتم و از خانم افشار خواستم براي اميد شيركاكائو بياره.

خانم افشار كه اتاق رو ترك كرد درب رو بستم و به سمت اميد رفتم...ميخواستم مثل هميشه ب*غ*لش بگيرم كه ديدم چند قدم به عقب رفت و بدون هيچ حرفي با اخمي در چهره روي يكي از مبلها نشست!

رو به رويش نشستم و گفتم:اميد جان با كي اومدي؟...با سهيلا جون؟

اميد سرش رو به علامت پاسخ منفي به بالا حركت داد و بعد پاهاي كوچكش رو كه به زمين نمي رسيد در هوا با حركات منظم به بازي گرفت و خم و راستشون كرد...

منتظر شدم خودش بگه با كي به شركت اومده اما اميد اصلا" به من نگاه نميكرد!


romangram.com | @romangram_com