#پرستار_مادرم_پارت_145
از سهيلا خواستم به همراه اميد در خونه بمونه و خودم با ماشين پشت سر ماشين اورژانس حركت كردم.
قبل از حركت فهميدم دكتر اورژانس قصد داره مامان رو به بيمارستان طرف قرار داد خودشون ببره اما وقتي جديت من رو ديد كه ميخواستم مامان به بيمارستاني كه قبلا" در اونجا بوده و دكترش هم همونجاست منتقل بشه در ابتدا به شدت مخالفت كرد ولي وقتي مبلغ پول زيادي رو كه همه تراول بود كف دستش گذاشتم درست مثل اين بود كه از ابتدا هيچ قانون و قرار دادي در كار نبوده و به سرعت قبول كرد تا مامان رو به همون بيمارستاني كه مد نظر من بود انتقال دهد!!!
وقتي به بيمارستان مذكور رسيديم تا كارهاي مقدماتي و بستري مجدد مامان انجام بگيره و با تماس من دكتر معالجش خودش رو به بيمارستان برسونه و معاينات لازم انجام بشه ساعت نزديك دو نيمه شب شده بود...!
مامان سكته كرده بود!!!
سريعا" اون رو به بخش مراقبتهاي ويژه سي. سي. يو منتقل و با رسيدگي به موقع و حضور دكتر معالجش مامان رو از شرايط بحراني خارج كردند...
يك بار بيشتر در كنار مامان نرفتم چون ميدونستم با ديدن و حضور من بيشتر عصبي ميشه اما تا وقتي دكتر كاملا" خيالم رو راحت نكرد بيمارستان رو ترك نكردم.
وقتي به خونه برگشتم خستگي و كلافگي واقعا" من رو به زانو درآورده بود!
اميد در اتاقش خواب بود.
سهيلا همچنان بيدار و به انتظار من در هال نشسته بود.
وقتي وارد هال شدم با نگراني بلند شد و بلافاصله حال مامان رو پرسيد.
شرايط مامان رو برايش توضيح دادم...سپس به آشپزخانه رفتم و ليوان برداشتم و كمي آب خوردم.
سهيلا با چهره ايي غمزده به ديوار آشپزخانه تكيه داده و به من نگاه ميكرد.
ليوان آب رو روي كابينت گذاشتم و به طرفش رفتم و گفتم:تو رو خدا تو ديگه اين قيافه رو به خودت نگير...سهيلا مامان از دست من عصبي شد...حقم داره...اتفاقي كه بين من و تو افتاده همه اش به خاطر بي اراده بودن من و مظلوميت تو بوده...اما ادامه ي رابطه كه از روي عشق و علاقه ام به تو بوده براي مامان هضمش سخت بود...چون معتقده قبل از هر كار ديگه ايي اول بايد عقدت ميكردم...من نميدونم اين چند جمله ايي كه اينها اينقدر روي اون تاكيد دارن چي رو ثابت ميكنه؟...پايبندي به اصول اخلاق رو؟...در اينكه من تو رو عقد ميكنم هيچ شكي نيست ولي ميخوام بدونم مگه مهشيد عقد شده ي من نبوده؟...مگه زن رسمي من نبود؟...پس اينهمه فضاحت كه به بار آورد از كجا نشات ميگرفت؟...چرا اصول و ضوابط اخلاقي براي اون بعد عقد معني نداشته؟...نمي فهمم چرا مادر من به جاي اينكه اينهمه عصبي بشه و اينجوري سر خودش بلا بياره نخواست يه ذره به من و موقعيت من فكر كنه؟...به زندگي نكبتي من هم فكر كنه؟...به كمبودهايي كه چندين و چند سال باهاش دست و پنجه نرم كردم هم فكر كنه؟...چرا نخواست يه ذره به آرامشي كه من طي اين دو سه روز با تمام وجودم حسش كردم هم فكر كنه؟...چرا؟!!!...حالا اينم از تو كه اينجوري غم داره از سر و صورتت ميباره و به ديوار تكيه دادي...يكي اين وسط به من بگه گ*ن*ا*ه من بدبخت چيه؟...چرا بايد اينهمه مشكل و بدبختي و كمبود رو به دوش بكشم؟...به چه گ*ن*ا*هي بايد اينقدر تقاص پس بدهم؟...سهيلا به همون خدايي كه بالا سرم هست قسم كه در اين دو سه شب گذشته اونقدر از وجودت در كنارم احساس آرامش كردم كه فكر ميكردم همه ي بدبختيهام تموم شده...اما مثل اينكه هنوزم...
سهيلا به طرفم اومد و با عشق و محبت دستانش رو در بين دو طرف صورتم گذاشت و گفت:سياوش...غصه ي الان من از اينه كه تو ناراحتي...سياوش به خدا بيشتر از قبل دوستت دارم...اينجوري حرف نزن...
عشق و محبتي كه سهيلا نثارم ميكرد تنها تسكين روح خسته ي من بود...سهيلا عشق و محبت رو به ذره ذره ي وجود خسته ي من منتقل ميكرد و من با تمام وجودم عشق اون رو درك ميكردم و لذت ميبردم.
دو روز از بستري شدن مامان گذشت و در طي اين دو روز بارها به ملاقات مامان رفتم اما نگاه سرد و عصبي مامان نسبت به من تغيير نكرده بود!...منم نميخواستم با دادن توضيح و يا گفتن حرف اضافه ايي بار ديگه شرايطش رو بحراني كنم بنابراين با سكوت دقايقي كه به ملاقاتش مي رفتم سپري ميشد.
romangram.com | @romangram_com