#پرستار_مادرم_پارت_144
ايستادم و قرص ديگه ايي رو از جعبه خارج كردم و به طرفش گرفتم و گفتم:باشه...ميرم...ولي قبلش اين قرص رو بخور...
صورتش رو به سمت ديوار برگردوند و در حاليكه به گريه افتاده بود گفت:برو بيرون سياوش...برو بيرون...تو سياوشي كه من تربيت و بزرگش كردم نيستي...برو بيرون...
قرص رو روي ميز كنار تخت گذاشتم و از اتاق بيرون رفتم.
براي لحظاتي در هال ايستادم و تكرار حرفهايي كه از مامان شنيده بودم در ذهنم كلافگي من رو هر لحظه بيشتر ميكرد!
به طرف اتاق اميد رفتم و درب رو باز كردم...ديدم سهيلا روي تخت نشسته و اميد هنوز در آ*غ*و*ش اون داره گريه ميكنه...
با عصبانيت گفتم:من دارم ميرم بيرون...مامان عصبي شده...قرصشم نميخوره...ببين ميتوني راضيش كني قرص رو بخوره...اگه حالش بدتر شد با موبايلم تماس بگير.
برگشتم و از درب فاصله گرفتم...صداي سهيلا رو شنيدم كه گفت:سياوش صبر كن...با اين اعصاب خراب كجا داري ميري؟
توجهي نكردم و سوئيچم رو به همراه گوشي موبايلم برداشتم و از خونه خارج شدم.
دقايقي بي هدف رانندگي كردم و بعد ماشين رو جلوي پاركي متوقف كردم و پياده شدم.
شروع كردم به قدم زدن توي پارك و بعد روي يكي از نيمكتهاي خالي نشستم.
خدايا چرا مامان نمي خواست به شرايط من فكر كنه؟...چرا دائم من رو آدم پست و بي شرم خطاب ميكرد؟...چرا اصلا" نخواست يك در صد هم به موقعيت من و زندگي من حق بده كه با وجود اون اتفاق اما در پي اون آرامش دارم ميگيرم؟...سهيلا خودش مطمئنه عقدش ميكنم...هم من سهيلا رو دوست دارم هم اون من رو...با اينكه هيچ عقد قانوني بين ما انجام نگرفته اما من و سهيلا با تمام وجود خودمون رو متعلق به هم ميدونيم...درسته شروع خيلي بدي رو آغاز كرده بودم اما قصد سواستفاده از سهيلا رو نداشتم...سهيلا هم به اين قضيه ايمان داره...من و سهيلا بعد از برگشتن مادرش اون صيغه ي عقد مسخره كه بينمون جاري هم بشه روابطمون همين خواهد بود...چرا مامان نخواست لحظه ايي هم به من و زجرها و كمبودهايي كه چندين سال گريبانگيرم بوده فكر كنه؟...من نه پستم نه بي شرف...منم يك انسانم يك مرد هستم مثل تمام مردهاي دنيا...خدايا چرا بايد مامان فقط به خاطر جاري نشدن چند كلمه و جمله ي عربي بين من و سهيلا در حاليكه هيچ سو نيتي هم در كار نيست اينطوري من رو بي شرم و پست بدونه؟...خدايا خسته شدم...چرا خوشيهاي من اينقدر كوتاه و غصه هام بايد اينقدر عميق باشه؟...چرا؟
يك ساعتي با افكاري خراب روي همون نيمكت نشسته بودم كه صداي زنگ موبايلم به گوشم خورد.
نگاهي به گوشي انداختم...فهميدم از خونه تماس گرفتن...به محض اينكه جواب دادم فهميدم حال مامان دوباره خراب شده و سهيلا ميگفت به اورژانس زنگ زده و ميخواست منم هر چه سريعتر خودم رو به خونه برسونم.
با عجله از پارك خارج شدم و به سرعت سمت خونه حركت كردم.
وقتي جلوي درب رسيدم و از ماشين پياده شدم ديدم مامان رو دارن به داخل ماشين منتقل ميكنن...
سهيلا مانتو و روسري پوشيده بود و اميد هم همراهش بود فهميدم مي خواد همراه مامان به بيمارستان بره كه با رسيدن من خيالش كمي راحت شد.
romangram.com | @romangram_com