#پرستار_مادرم_پارت_143

با گفتن آخرين جمله ام مامان يكباره سكوت كرد و با بهت و ناباوري به من چشم دوخت و با صدايي آروم و متعجب گفت:سياوش؟!!!...يعني چي؟!!!...تو چه غلطي كردي؟!!!

حقيقتي كه بين من و سهيلا در نبود مامان اتفاق افتاده بود رو براي مامان تعريف كردم...

مامان وقتي حرفهام تموم شد رنگ صورتش از شدت ناراحتي پريده بود...براي لحظاتي سكوت كرد و بعد گفت:خداي من!!!...باورم نميشه!!!...

. عين واقعيت بود...هر چي كه گفتم...خودمم خيلي از اين وضع و اتفاق ناراحت بودم اما باور كن مامان قصد سواستفاده از سهيلا رو ندارم...الان فقط منتظرم مادرش از مكه برگرده تا سهيلا رو عقد كنم...

. سياوش...از اون شب به بعد هم با سهيلا رابطه داشتي؟!!!

هيچ وقت ياد نگرفته بودم به مامان دروغ بگم...سكوت كردم و مامان كه سكوت من رو ديد برافروخته تر شد و گفت:سياوش به من نگاه كن ببينم...!

به چهره ي عصبي مامان چشم دوختم...ميدونستم به شدت عصبي شده و تا حد زيادي داره به خودش فشار مياره تا صداش رو كنترل كنه...

لحظاتي چشمهاش رو بست و دوباره به من نگاه كرد و گفت:تو ميگي اون شب شرايط خاصي برات پيش اومد...خيلي خوب توي شباي بعدش چي؟...براي دو شب بعدش چه بهونه ايي داري؟...سياوش!!!...فكرشم نميكردم پسري كه من بزرگ كردم تا اين حد حيوون صفت باشه...سهيلا هنوز هيچ حرفي در مورد تو طبق گفته ي خودت به مادرش نگفته...تو هنوز اون رو عقد نكردي...پس ديگه چرا اين دو شب...واي خداي من...سياوش تو چي كار كردي؟...چقدر به داشتن پسر پاك و خودداري مثل تو به خودم افتخار ميكردم...واي سياوش...سياوش تو تمام ذهنيات و افكارم رو نسبت به خودت خراب كردي...نه...اين امكان نداره...پسري كه من تربيت كردم اين نبوده...

از شنيدن حرفهاي مامان هم عصبي شده بودم وهم شرمنده...رو كردم به مامان و گفتم:ولي مامان گفتم كه ميخوام عقدش كنم...

مامان به شدت عصبي شد و با صداي بلند گفت:خفه شو سياوش...ديگه كافيه...تو از خودت خجالت نميكشي؟...تو از خداي خودت شرم نميكني؟...به دختره دست درازي كردي با وقاحت شبهاي بعدشم كارت رو ادامه دادي حالا هم توي چشم من نگاه ميكني ميگي ميخواي عقدش كني؟...اونم الان نه وقتي مامانش برگرده...تو بيجا كردي تا عقدش نكردي بهش نزديك بشي...تو غلط كردي كه تا عقدش نكردي وادارش ميكني هر شب خودش رو در اختيارت بگذاره...حيا كن سياوش...پستي و بي شرمي تا چه حد؟

احساس ميكردم حرفهاي مامان مثل پتك به سرم كوبيده ميشه...

مامان ادامه داد:دختره الان ديگه مجبوره...چي فكر كردي پيش خودت؟...هان؟...من ديگه چطوري ميتونم توي چشم اين دختر نگاه كنم؟...چطوري؟!!!

عصبانيت مامان شدت گرفته بود و اين در حالي بود كه دكتر گفته بود اصلا" نبايد عصبي بشه!

از روي صندلي بلند شدم و يكي از قرصهاي مخصوص مامان كه بايد زير زبونش مي گذاشت رو از جعبه خارج كردم و به طرفش رفتم اما با شدت دستم رو پس زد به طوريكه قرص از دستم پرت شد!

خودم هم عصبي شده بودم اما سعي كردم به اعصابم مسلط باشم...خم شدم صورتش رو بب*و*سم و در همون حال گفتم:مامان خواهش ميكنم عصبي نشو...به خدا من...

در حاليكه خم شده بودم براي ب*و*سيدن صورتش كشيده ي محكمي به صورتم زد و گفت:سياوش برو از جلوي چشمم دور شو...


romangram.com | @romangram_com