#پرستار_مادرم_پارت_142
خواستم وارد اتاق بشم كه سهيلا دستم رو گرفت!
برگشتم و نگاهش كردم...دستش رو از دستم جدا كردم و گفتم:تو همين جا باش!
به اتاق مامان وارد شدم.
اميد با ديدن من به طرفم حمله ور شد و شروع كرد با مشت به پاهاي من كوبيدن و دائم فرياد ميكشيد:دوستت ندارم...ديگه دوستت ندارم...
دستهاي اميد رو گرفتم و با صداي بلند گفتم:بس كن اميد...بسه!!!
ولي اميد به هيچ وجه ساكت نميشد...
اون رو به بيرون ازاتاق بردم و به سهيلا گفتم كه اميد رو به اتاقش ببره و پيش اميد بمونه چرا كه ميخواستم با مامان صحبت كنم.
اميد با گريه خودش رو به آ*غ*و*ش سهيلا انداخت و سهيلا سريع اون رو در آ*غ*و*ش گرفت و همراه او به اتاق اميد رفت و درب را بست.
به اتاق مامان برگشتم...به طرف تختش رفتم و روي صندلي كنار تختش نشستم.
هيچ حرفي نميزد و فقط با نگاهي ناباورانه به من خيره شده بود.
توي ذهنم دنبال جملاتي براي شروع حرفهام ميگشتم كه مامان گفت:سياوش...هميشه حس ميكردم سهيلا بهت علاقه مند شده اما فكرشم نميكردم به اين راحتي خودش رو در اختيارت بگذاره!!!...اين دختره به چه قصدي اومده اينجا؟...هان؟!!!
از جايم بلند شدم و درب اتاق رو بستم و دوباره برگشتم و روي صندلي نشستم...متوجه شدم مامان تصوري غلط نسبت به حقيقت موضوع پيدا كرده...گفتم:صبر كن مامان...
. نه...تو صبر كن...ببين سياوش تو وضع مالي خوبي داري اصلا" واقعيتش رو بخواي نه اينكه من مادرت باشم و دارم اين حرف رو ميزنم اين رو همه ميگن كه تو از هر نظر كاملا ايده عالي...فكر نكن كه چون زندگي اولت موفق نبوده و الانم يه پسر كوچولو داري ديگه نمي توني زندگي خوبي داشته باشي...اما اينكه يه دختر به اين راحتي بتونه با تو رابطه برقرار كنه خيلي جاي بحث داره...مطمئن باش اين دختر بعد از مدتي...
. مامان ميگذاري برات توضيح بدهم يا هي ميخواي...
. توضيح؟...چه توضيحي؟!!...ببين سياوش تو نه بچه ايي نه بي تجربه...خودت بايد بفهمي نميشه به اين جور دخترها كه خيلي راحت خودشون رو در اختيار مردي قرار ميدهند اعتماد كرد...ميفهمي منظورم چيه؟
. مامان داري اشتباه ميكني...سهيلا مقصر نبود...
romangram.com | @romangram_com