#پرستار_مادرم_پارت_141

كلافه و عصبي گفتم:ولي اميد بايد بفهمه وقتي دري بسته است بايد موقع ورود درب بزنه...

سهيلا به آرومي گفت:سياوش...اميد فقط8سالشه...خودت ميدوني روي چي حساس شده و چرا...بگذار اين چيزها رو من بهش ياد بدهم...نه اينكه الان در اين وضعيت بخواي با اين حال عصبي بري و بهش ياد بدهي كه موقع وارد شدن به جايي كه درب بسته است حتما بايد درب بزنه...خواهش ميكنم سياوش با اين وضعيت هيچي بهش نگو...باشه؟

خواستم پاسخ سهيلا رو بدهم كه متوجه شدم اميد با عصبانيت يكي از ماشينهاش رو محكم به سمت ديوار پرت كرد و به طرف اتاق مامان دويد.

صداي فرياد اميد كه با گريه آميخته شده بود و با مامان شروع به صحبت كرد رو شنيدم...!

به همراه سهيلا به هال رفتم اما با شنيدن حرفهاي اميد هر دو قبل از ورود به اتاق همونجا توي هال بي حركت ايستاديم!

. مامان بزرگ من از بابام بدم مياد...بهش بگو از اين خونه بره بيرون...من ازش بدم مياد...سهيلا جون قول داده بود شبها پيش من بخوابه اما الان چند شبه ديگه پيش من نميخوابه ميره پيش بابام...از بابام بدم مياد...بهش بگو حق نداره سهيلا جون رو بب*و*سه...من از بابام بدم مياد...بدم مياد...بدم مياد...امروز صبح خودم ديدم كه سهيلا جون از اتاق بابا اومد بيرون...اون شبها ديگه پيش من نيست...

احساس كردم تمام وجودم داغ شد...!!!

سهيلا چشمهاش از نگراني و تعجب گشاد شده بود و يك دستش رو جلوي دهنش گرفته و خيره به درب اتاق مامان نگاه ميكرد...

عرقي كه روي پيشونيم نشست رو به خوبي احساس كردم...

پس اميد همه چيز رو متوجه شده بوده!!!

و اين در حالي بود كه من و سهيلا فكر ميكرديم اون شبها اصلا" متوجه ي موضوع نميشه و وقتي من از سهيلا ميخواستم اتاق اميد رو ترك كنه گمان بر خواب عميقش داشتيم!!!...اما حالا با شنيدن حرفهاي اميد هر دوي ما دچار بهت و ناباوري شده بوديم...

تعجب آميخته به عصبانيت تمام وجود من رو به كلافگي كشيده بود...

مامان تا اون لحظه از واقعيت بين من و سهيلا بي خبر بود اما حالا با حرفهاي اميد مطمئن بودم كه ديگه كاملا به موضوع پي برده!





33


romangram.com | @romangram_com