#پرستار_مادرم_پارت_140

نگاهم كرد...احساس كردم آماده ي بغض است!...گفتم:با مامانت در مورد چي صحبت كردي؟...در مورد خودمون؟

. نه...

. پس چي باعث شده موقع حرف زدن با مامانت عصبي بشي و حتي بدون خداحافظي گوشي رو روي مادرت كه راه دور رفته قطع كني؟

. به مامان گفتم اسباب كشي كردم و شرايط رو براش گفتم كه چرا از اون خونه ي قبلي به خونه ايي كه تو در اختيارمون گذاشتي اثاثها رو منتقل كردم...اما عصبي شد و يكسري حرف زد كه باعث شد منم عصبي بشم...بعدشم گوشي رو قطع كردم...

. چي گفت؟

. سياوش...تو رو خدا...ولم كن...بگذار مامان برگرده اون الان به حرفي ميزنه دو روز ديگه نظرش برميگرده...

. يعني ترجيح ميدهي من در جريان كامل موضوع قرار نگيرم؟





. چيز مهمي نيست.

. حرفي هم از خودمون بهش زدي؟

. نه...بهتره بگرده بعد در مورد خودم و تو باهاش صحبت ميكنم...

. ممكنه مخالفت كنه؟

سهيلا كلافه شد اما با تمام كلافگي دستش رو به دور گردنم انداخت و من رو ب*و*سيد و گفت:سياوش بگذار به كارهام برسم...خواهش ميكنم برو از آشپزخونه بيرون...

جواب ب*و*سه اش رو دادم كه در همين لحظه درب آشپزخانه باز شد و اميد براي لحظاتي به من و سهيلا نگاه كرد و بعد بدون اينكه حرفي بزنه با خشم به هال برگشت!

از سهيلا فاصله گرفتم و خواستم به هال برگردم و با اميد صحبت كنم كه سهيلا بازوي من رو گرفت و گفت:سياوش...هيچي به اميد نگو...صبر كن اگه خودش حرفي زد يا واكنشي نشون داد اون وقت باهاش صحبت كن...در غير اين صورت بگذار خودش كم كم با قضيه كنار بياد...


romangram.com | @romangram_com