#پرستار_مادرم_پارت_139

حدس زدم كارهاي خونه و مسئوليتهايي كه به دوشش ريخته كمي خسته و كلافه اش كرده!

به آشپزخانه رفتم و سعي كردم ببينم اگه كمكي از من ساخته است بهش كمك كنم اما در حيني كه مشغول جمع كردن ظرفهاي شسته از جا ظرفي و قرار دادن اونها در كابينتها بود گفت:سياوش ميشه بري توي هال منم به كارهام برسم؟...اينجا كاري نيست كه تو انجام بدهي...

با تعجب نگاهش كردم و گفتم:سهيلا اتفاقي افتاده؟!!!

بلافاصله گفت:نه...هيچي...فقط تو برو توي هال و كمي استراحت كن.

. اميد اذيتت كرده؟

. نه...طفلكي اميد مگه غير از بازي كار ديگه ايي بلده؟

. مامان و كارهاش خسته ات كرده؟

. نه سياوش...هيچي نيست...برو توي هال منم الان كارهاي اينجا رو تموم ميكنم.

صورتش رو ب*و*سيدم و خواستم زياد خودش رو خسته نكنه...پاسخي بهم نداد اما مطمئن بودم از چيزي ناراحته ولي چون نخواست حرفي بزنه ترجيح دادم فعلا" راحتش بگذارم.

به هال برگشتم وروي يكي از راحتي ها نشستم...اميد كه در حال بازي با چند ماشين بود ابتدا نگاهي به آشپزخانه انداخت و وقتي مطمئن شد سهيلا حواسش به ما نيست به ب*غ*ل من اومد و گفت:بابا امروز سهيلا جون وقتي با مامانش تلفني حرف زد خيلي عصباني شد...بعدشم با مامانش خداحافظي نكرد و محكم گوشي تلفن رو قطع كرد...

اميد رو ب*و*سيدم و خواستم به بازيش ادامه بده و خودم دوباره به آشپزخانه برگشتم و درب رو بستم.

سهيلا برگشت و به من نگاه كرد.

گفتم:امروز با مامانت تلفني صحبت كردي...درسته؟...اميد همين الان بهم گفت...مثل اينكه با هم حرفتون شده...آره؟

سهيلا نفس عميقي از روي عصبانيت و كلافگي كشيد و بار ديگه خودش رو مشغول ادامه ي كارش كرد.

به طرفش رفتم و بازويش رو گرفتم و گفتم:سهيلا وقتي باهات حرف ميزنم دوست دارم جوابم رو بدهي...من واقعا" از اينكه موضوعي تو رو ناراحت كنه فكرم مشغول ميشه...اگه فكر ميكني من بايد در جريان موضوع باشم خوشحال ميشم برام تعريف كني.

خواست دوباره مشغول بشه كه متوجه شد بازويش رو با جديت گرفتم و منتظر پاسخش هستم!


romangram.com | @romangram_com